آرام باش ....! هیچ چیز ارزش این همه دلهره را ندارد ....!
|
|
|
ادامه مطلب...
نویسنده : راوی
این مطلبی را که خوندیدی یکی از دوستان که برام مطلب میفرسته فرستادن با نام مستعار راوی
|
مردی داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت: اگر يك قدم ديگه جلو بروي كشته مي شوي مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پایش.
مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دور و برش را نگاه كرد اما كسي را نديد. به هر حال نجات پيدا كرده بود. به راهش ادامه داد.
به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت : بايست مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد. بازهم نجات پيدا كرده بود. مرد پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فكري كرد و گفت
: - اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدام گوری بودي؟ |
ادامه مطلب
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
جام لیلا
را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای