آرام باش ....! هیچ چیز ارزش این همه دلهره را ندارد ....!
اسپانيايي ها ميگن :
“عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است “
ايتاليايي ها ميگن:
“عشق يعني ترس از دست دادن تو !”
ايراني ها ميگن :
“عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق و…. كه با يك ببخشيد تمام ميشود !”
تفكر، بيرون زدن است. عدم تفكر، درون زدن است. فكر كن و خواهي ديد كه از خود دورتر و دورتر خواهي شد.((اشو))
درون رفتن در حقيقت، درون رفتن نيست؛ اين تنها بيرون رفتن است... و ناگهان خود را در درون مي يابي.((اشو))
آزادي هدف زندگي است. بدون آزادي، زندگي ابدا معنايي ندارد. منظور از آزادي، آزادي سياسي، اجتماعي يا اقتصادي نيست. آزادي يعني آزادي از زمان، آزادي از ذهن و آزادي از زور.((اشو))
انسان مذهبي سعادتمند است. هر جا كه باشد در معبد است. انسان سعادتمند معبد خود را همراه دارد.((اشو))
نخستين گام آن است كه زندگي را همان گونه كه هست بپذيري.((اشو))
هنگامي كه خوشي بنا به دليلي باشد، پايدار نخواهد بود. اگر خوشي بنا به هيچ دليلي نباشد، پايدار و براي هميشه مي ماند.((اشو))
عشق، ترس را دور مي سازد، همچنان كه نور، ظلمت را.((اشو))
به ياد داشته باش كه تنها تو نيستي كه حقيقيت را مي جويي، حقيقت نيز در جستجوي تو است.((اشو))
آسمان را طلب كن؛ همه از آن تو است.((اشو))
معنويت را فضيلت هاي ساختگي به وجود نمي آورد. چون اگر فضيلت ساختگي باشد... ديگر فضيلت نخواهد بود.((اشو))
براى این که موضوع براى بچهها روشنتر شود گفت :
بچهها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مىدانید خون در سرم جمع مىشود و صورتم قرمز مىشود.
بچهها گفتند: بله
معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستادهام خون در پاهایم جمع نمىشود؟
یکى از بچهها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست.
گفت: دلالان را.
گفتند: چرا؟
گفت: از بهر آنکه من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم،
ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند.
*********************
شخصی تیری به مرغی انداخت، خطا کرد.
رفیقش گفت: (( احسنت)) .
تیرانداز برآشفت که مرا ریشخند می کنی؟
گفت: (( می گویم احسنت،اما به مرغ)).
برگرفته از: رساله ی دلگشای عبید زاکانی
2-پسر بودن یعنی هی شماره دادن و هی منتظر زنگ بودن
3-پسر بودن یعنی بد و بیراه گفتن به دخترایی كه تحویلشون نمی گیرن
4-پسر بودن یعنی كادو خریدن برا …
5-پسر بودن یعنی جدیدا زیر ابرو برداشتن و پنكك زدن
6-پسر بودن یعنی تا كی مفت خوری می كنی
7-پسر بودن یعنی پس كی دفتر چه آماده به خدمت میگیری
8-پسر بودن یعنی به زور سیكل داشتن
9-پسر بودن یعنی بابا پس كی میری برام خواستگاری
10-پسر بودن یعنی مثل خر حمالی كردن
11-پسر بودن یعنی جوراباتو در بیار حالم به هم خورد
12-پسربودن یعنی چرا كار نمیكنی جون بكن دیگه
13-پسر بودن یعنی ببخشین ماشین و خونه هم دارین كه
شاعر، آفريننده است و مانند همه آفرينندگان ديگر به مايه اي نيازمند است؛ اين مايه براي شاعر، تجربه هاي اوست.((هوكسلي))
شاعري، والاترين هنرها است.((ايمانوئل كانت))
شعر، اركستر پرهيجاني است كه آواز طبيعت و بشر و حوادث را به هم آميخته است.((ويكتور هوگو))
آن كه مي خواهد زنده بماند بايد با دشواري ها درآويزد. دشواري براي زندگان مايه ي نوميدي نيست؛ نوميد مردگان هستند.((پرويز ناتل خانلري))
شكست هايي هست كه بسيار بيشتر از فتح، كامروايي مي بخشد.((مونتن)) 
هر كودكي با اين پيام به دنيا مي آيد كه: "خداوند هنوز از بشر نااميد نشده است."((رابيندرانات تاگور))
اگر حداكثر تلاش خود را كرده ايد، حتما به موفقيت هايي هم رسيده ايد. قرار نيست همه به نهايت برسند. همه بهترين فروشنده يا بهترين بازيكن بسكتبال نخواهند شد، با وجود اين شما هم مي توانيد يكي از بهترين ها باشيد.((مايكل جردن))
كسي كه شهامت پذيرش خطر را نداشته باشد، در زندگي به مراد خود نخواهد رسيد.((محمد علي كلي))
تنها كساني تحقير مي شوند كه بگذارند تحقيرشان كنند.((الكس هيلي))
الماس، نتيجه ي فشار بيش از حد است. فشار كمتر، بلور و كمتر از آن، زغال سنگ پديد مي آورد. اگر باز هم فشار كمتر شود، نتيجه، چيزي جز سنگواره برگها يا زنگار ساده نخواهد بود. فشار مي تواند شما را به موجودي ارزشمند بدل كند؛ موجودي شگفت انگيز، به تمامي زيبا و بسيار محكم.((مايا آنجلو))
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را :
سالیان سال بعد صائب سرودند
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا
را اگر چیزی کسی بخشد زمال خویشتن بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
:سالیان سال بعد شهریار سرودند
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که شور افکند دل ما را :
و سالیان سال بعد یکی از شاعران کوچه و بازار زیر لب گفت
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به
خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قار
ا سر و دست و تن و پا را ز خاک گور می دانیم
زمال غیر می دانیم سمرقند و بخارا را
و عزرائیل ز ما گیرد تمام روح و اجزا
را چه خوشتر می تواند باشد ز آن کشک و دو من قارا؟
پاسخی از زبان بیل گیتس
در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن ک…ی؟
در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.
گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی.هرکسی میاداینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم
به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این برمبنای چه احساسی اینا رو میگه.
زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
گروهی تشکیل دادم بعد از 19 سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت و پیدا کنید.یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.
ازش پرسیدم من و میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیلگیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.
سالها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم
گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود
گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی و جبران کنم
گفت که چطوری؟
گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم
(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)
پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم هرچی که بخوای
گفت هر چی بخوام؟
گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم
من به 50 کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم
گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه
بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان 32
ساله مسلمان سیاه پوست
براي حل مشكل ابتدا بايد حقيقت را دريابيم.((ديل كارنگي))
نيمي از مشكلي كه خوب تشريح و تحليل شده باشد، حل شده است.((چارلز كيترنيگ))
يك تصور، خيلي بهتر از ده هزار كلمه با انسان حرف مي زند.((ضرب المثل چيني))
وقتي كه تصميمي گرفته شد و بدون معطلي به مرحله اجرا درآمد، به طور كلي نگراني و استرس نسبت به نتيجه و سرانجام كار از بين مي رود.((ويليام جيمز))
طبق نظريه روانشناسي فرد هر چقدر هم كه داراي قدرت فكري بالايي باشد قادر نخواهد بود كه در يك زمان فكرش را متوجه دو موضوع كند.((ديل كارنگي))
حسهاي بد و منفي مثل كينه، حسد، غم و غصه چنان با قدرت و سرعتي غيرعادلانه راه خود را در افكار آدمي باز مي كند كه به ناچار افكار خوب و خوشايند مجبور به عقب نشيني مي شوند.((ديل كارنگي))
راز بدبختي و بيچارگي ما اوقات فراغتمان است كه آن را با فكر كردن در مورد خوشبختي و بدبختي مي گذرانيم.((جرج برنارد شاو))
كار، ارزانترين دارويي است كه براي رفع نگراني در دسترس است.((ديل كارنگي))
وقت خود را با كار پر كنيد. آنان كه دچار نگراني هستند دارويي مناسب تر و ارزانتر از اين براي مقابله با نگراني نمي توانند بيابند. اگر خود را در كار غرق نكنيد قطعاً در غم و نااميدي غرق خواهيد شد.((ديل كارنگي))
قانون، مسائل كوچك و پيش پا افتاده را مهم تلقي نمي كند.((ضرب المثل))
با درود به شما همراهان عزیز
گذاشتن این داستان برایم خیلی سخت بود و تا این لحظه هر بار با خواندنش اشک در چشمان جمع میگشت.از شما خواهش دارم اولین حسی که بعد از خواندن این مطلب به شما دست میدهد را برایم بنویسید
روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت: خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته وجز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم. آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت: البته!
- از تو میخواهم یک روز، فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز رابررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.
- چرا چنین چیزی را میخواهی؟ به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.
- خواهش میکنم. آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم. اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود واگر نه، باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.
خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی، از پاسارگاد بیرون کشید. فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: «عجب!اینجا چقدر مرطوب است!» و فرشته تاسف خورد.
- میتوانی مرا بین مردم ببری؟ میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.
و فرشته چنین کرد. کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت. به جز عده ی اندکی، کسی به یاد او نبود.کوروش بسیار غمگین شد اما گفت: اشکالی ندارد. خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند. فرشته تاسف خورد.
در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند: عبدالله! قاسم! …
- هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!
فرشته گفت: این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.
- اعراب؟!
- بله. تو آنها را نمیشناسی. آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناورایران حکومت میکردی و حتی چندین قرن پس از آن، آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.
کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!
فرشته بسیار تاسف خورد.
سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود. بعد از مدتی کوروش گفت: تو می دانیکه من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم. مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟
- در ظاهر بله!
کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟
- اسلام
- چگونه آیینی است؟
- نیک است
و کوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید …
- نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
وفرشته چنین کرد.
- همین؟!
کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.
- پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!
و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.
- خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم راتسکین دهد.
فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند. پس ازچند دقیقه مرد از کوروش پرسید: راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ایران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!
عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست…
- مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن …
کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.
کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است
آرامـــگـهـت غـــرقــه بـه زیـــر آب اسـت
ایـنبار نـه بیــگانه که دشـمن ز خـود است
صد ننـگ به ما کـه روح تو بی تاب است