چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

Home Profile Archive Links Posts Designer
...


می خوام اونقــــــــــــــدر خودخواهانه بغلت کنم....

که جای ضربان قلبم روی تنت بمونه.....

+  سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۱ | 11:48 | اِم  | 
به یادتم
فریادها را همه می شنوند

هنر واقعی شنیدن صدای سکوت است

بیصدا به یادتم!!

+  دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۱ | 12:8 | اِم  | 
بودنــت را ...
بعد از باران نگاهم ؛
آفتابی شو
رنگین کمانِ بودنــت را ؛
دوســت دارم

+  یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۱ | 8:59 | اِم  | 

پشت هر کوه بلند

سبزه زاریست پر از یاد خدا

و  در آن باغ کسی می خواند

که خدا هست دگر غصه چرا

آرزو دارم

خورشید رهایت نکند

غم صدایت نکند

ظلمت شام سیاهت نکند

و تو را از دل آنکس که دلت در تن اوست

حضرت دوست جدایت نکند...!

+  یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۱ | 8:40 | اِم  | 
دعا
شخصی شبی به خلوت خود با خدا گفت: اگر سرنوشت مرا تو نوشتی و از فردای من خبر داری پس چرا دعا کنم؟؟ ندا آمد: شاید نوشته باشیم هر چه دعا کند
+  شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۱ | 10:25 | اِم  | 
بیا..
با من که شکسته ام کمی راه بیا

بالی بگشا و گاه و بی گاه بیا

آزرده مشو بیا گناه از من بود

گفتم که مقصرم تو کوتاه بیا
+  چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۱ | 12:37 | اِم  | 
گُمشده من

نیمه گـُمشده ام نیستی که بـا نیمه ی دیگــر به جُستجویت برخیزم

تو…

تمام گُمشده منی . . .

+  سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۱ | 14:19 | اِم  | 
آرزوی من
اگر خداوند
یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز
دیدن مرا
چه زیباست ... که تو هم مرا دوست داری.
+  دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ | 11:7 | اِم  | 
قلب

اینکه مدام در سینه ات میکوبد قلب نیست

ماهی کوچکیست که دارد نهنگ میشود

کسی نیست که باور کند قلب نهنگی ست در اشتیاق اقیانوس

 

+  یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۱ | 11:33 | اِم  | 
بی هوا

دلم می خواست

یکی بی هوا

مچم را بگیرد

توی جیبش نوازش کند

و با یک لبخند

مرا به آخر دنیا برساند

+  شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۱ | 11:38 | اِم  | 
سهراب

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم: 

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم. 

سهراب سپهری

 

+  سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ | 12:12 | اِم  | 
ای کـــاش....
ای کـاش تـنـهــا یـکــــنـفــر...

هــم در ایــن دنـــــیــــا مـــرا یــاری کـنــد ..

ای کـــاش مـــی تـــوانــستـــم ...

بــا کـسـی درد دل کـنـــم تـــا بـگــویـــم کــه ...

مــن دیــگــر خـســتـــه تـــر از آنـــم کـــه زنـــدگــی کـنـــم

تـــا بـــدانـــد غــم شـبــهـــا یــــم را....

تــــا بــفــهــمـــد درد تــــن خــستـــه و بـیــمــــارم را .....

قــانـــون دنــیـــا تــنـــهــایـــی مـــن اســـت

و تـنــهــــایــی مـــن قـــانـــون عــشـــق اســـت....

و عــشـــق ارمــغـــان دلــدادگــیــســت......

و ایـــن ســـرنــــوشـــت ســـادگـیــســـــت
+  دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۱ | 11:0 | اِم  | 
Biography ...

چه رنجی می کشد
آن کس که انسان است
و از احساس سرشار




Designed by : Black Theme