آرام باش ....! هیچ چیز ارزش این همه دلهره را ندارد ....!
تصور مي كنم كه اگر كسي يك ربع ساعت تنها به فكر زندگي خود باشد و بينديشد كه آن را اصلاح كند، هر ماه از زندگي او بهتر از ماه قبل خواهد شد.((فرانسوا ولتر))
در بازي زندگي، انسان در ابتدا گول خور است و در پايان گول زن. به عبارت ديگر، او بره به دنيا مي آيد و روباه از دنيا مي رود.((فرانسوا ولتر))
بيشتر اشخاص بدون اينكه مقصد معيني را دنبال نمايند، زندگي مي كنند و مثل پر كاهي كه در روي آب حركت كند، عمر خود را به آخر مي رسانند؛ به جلو نمي روند، جريان آب آنها را مي برد.((سه نك))
ما چقدر دير متوجه مي شويم كه زندگي و حيات يعني همان دقايق و ساعاتي كه با كمال شتابزدگي و بيرحمي انتظار گذشتن آنرا داشتيم.((ديل كارنگي))
مردم اشتباهات زندگي خود را روي هم مي ريزند و از آنها غولي به وجود مي آورند كه نامش تقدير است.((جان اوليورهاينر))
وقتي در زندگي به داشته هايمان فكر مي كنيم، خود را خوشبخت و زماني كه به نداشته مي انديشيم، خود را بدبخت حس مي كنيم؛ پس خوشبختي ما در تصور خود ماست.((تناجيو))
هر كس بايد راه زندگي خودش را پيدا كند و از راه زندگي خودش برود نه از راه زندگي ديگري.((آندره ژيد))
هر كس مي تواند خودكشي كند، اما هر فردي لياقت ندارد زندگي كند.((مثل يوناني))
يك روز زندگي به روشن بيني، بهتر از صد سال عمر در تاريكي است.((بودا))
يك عمر طولاني ممكن است به اندازه كافي خوب نباشد، ولي يك زندگي مفيد حتماً به اندازه كافي طولاني است.((بنجامين فرانكلين))
باران که بزند به تو خواهد گفت که؛
دل من در بند دل توست....
زندگی کن
به ضرب المثل ها اعتمادی نیست
تازه یا کهنگی اش، دردی را دوا نمیکند
ماهی را هر وقت که از آب بگیری، فقط می میرد!!
اگر در تمام دنيا يك ذره بي مقدار كه خود، جهان ديگري است، از قوانين گيتي پيروي نمي كرد، مدتهاي مديدي بود كه جهان ما ديگر اين جهان نبود.((موريس مترلينگ))
اگر عموم افراد، يك به يك به آنچه مرتكب شده اند، اعتراف كنند، بي گناهي باقي نمي ماند كه گناهكاران را مجازات نمايد.((؟))
اگر بردگي عيب نيست، پس هيچ چيز عيب نيست.((آبراهام لينكلن))
اگر زماني مقام تو پايين آمد، نااميد مشو. زيرا آفتاب هر روز هنگام غروب پايين مي رود و بامداد روز ديگر بالا مي آيد.((افلاطون))
مشكلات مديريت هميشه به مشكلات مردم تبديل مي شود. ((پيتر دراكر ))
پاشيدن تخم نفاق در ميان زير دستان هنر نيست، زيرا هر مدير تازه واردي قادر به انجام آن است. ((فايول ))
بزرگترين مشكل حكومتهاي امروزي اين است كه مردم را وادار به اطاعت كنند، بدون آنكه مجبور به فرمان دادن باشند.((السون ويلسون))
بشر چون صالح و پاك بود نياز به قانون نداشت و چون خلافكار و بدكردار شد، قانون نمي تواند جلويش را بگيرد.((ديزرائلي))
به كسي رأي دهيد كه كمتر از همه وعده مي دهد، زيرا كمتر از ديگران، خود و شما را نااميد خواهد كرد.((برناردپاروخ))
براي چه توقع داريد كه خيالات، تصورات، احساسات، اقدامات و به طور خلاصه زندگي ما آزاد باشد و حال آنكه به چشم خود مي بينيم كهكشانهاي بزرگ كه منظومه خورشيدي ما در برابر آنها هيچ است، در حركات خود آزاد نيستند و مجبور شده اند كه خط سير ويژه اي را پيموده و از قوانين خاصي پيروي كنند.((موريس مترلينگ))
من خوبم ...
من آرامم...
من قول داده ام...
فقط کمی
بی حوصله ام
آسمان روی سرم سنگینی میکند
روزهایم کـــــــــــــــش آمده
هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم
باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم
روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند
چون من خوبم ... من آرامم... من قول داده ام...
تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد
اما شبها...
نمیدانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگ تر
فقط میدانم در آغوش منی، بی آنکه باشی
و رفتی بی آنکه نباشی !
باور کن!
هیچ ستاره ای قبل از آسمان متولد نشده
نخ بادبادک نگاهت را پایین بیاور ...
به من نگاه کن
من اندازه ی همین آسمان برهنه
...و.....و ....شاید كمی بیشتر از آن
شکل آسمان باران خورده
در شبی ستاره زده
من از هوای تو لبریزم
آن جا که
هر ستاره پنجره ای ست
که پشت آن دل من
تو را سوسو می زند !
دل من از تبار دیوار های کاهگلی است
ساده می افتد
ساده می شکند
ساده می میرد
دل من تنها سخت میگرید
به رخ تمام شقایق ها می کشم
و
می گویم:
تا گل من هست زندگی باید کرد
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن
می پرسد از من کیستی ؟ می گویمش اما نمی داند
این چهره گم گشته در آیینه خود را نمی داند
می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد
آیینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند
می گویمش گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد
کاری بجز شب کردن امروز یا فردا نمی داند
می گویمش آنقدر تنهایم که بی تردید میدانم
حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند
می گویمش ‚ می گویمش ‚ چیزی از این ویران نخواهی یافت
کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند
می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین
آن گونه می خندد که گویی هیچ از این غمها نمی داند...
می شکافم دست هایم را
یخ می زند دلم
درین هوای بی رؤیا
آنقدر نیامدی که تنگ شد
تمام خیال هائی که بافته بودم
برای دلم
چشم هایم
پر از کلاف سر در گم توست!