چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

Home Profile Archive Links Posts Designer
#شهریار
شرمم کشد که بی تو نفس می کشم هنوز

تا زنده ام بس است همین شرمساری ام

 

+  دوشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۴ | 12:38 | اِم  | 
فروغی

چنان بر صید مرغ دل فکند آن زلف پرچین را

که شاهی افکند بر صعوهٔ بیچاره شاهین را

گهی زلفش پریشان می‌کند یک دشت سنبل را

گهی رخسارش آتش می‌زند یک باغ نسرین را

گر از رخ آن بت زیبا گشاید پردهٔ دیبا

فرو بندند نقاشان، در بت خانهٔ چین را

کسی کاندر جهان آن روی زیبا را نمی‌بیند

همان بهتر که بندد از جهان چشم جهان بین را

گذشتم بر در میخانه از مسجد به امیدی

که ساقی بر سر چشمم گذارد ساق سیمین را

به شکر این که واعظ غافل است از رحمت ایزد

فدای دستت ای ساقی بده صهبای رنگین را

دمادم چون نبوسم لعل او در عالم مستی

که بهر بوسه یزدان آفرید آن لعل نوشین را

سبوی باده نوشیدم ، نگار ساده بوسیدم

ندانم پیش فضلش در شمار آرم کدامین را

گر آن شیرین دهن لب را به شکر خنده بگشاید

کف خسرو به خاک تیره ریزد خون شیرین را

دهان شاهد ما را پر از گوهر کند خازن

در آن مجلس که خواهند مدح سلطان ناصرالدین را

شهنشاه بلند اختر ، فلک فر و ملک منظر

که بر خاک درش بینی همه روی سلاطین را

فروغی قطره خون مرا کی در حساب آرد

سیه چشمی که هر دم خون کند دلهای مسکین را

 
+  جمعه بیستم آذر ۱۳۹۴ | 12:53 | اِم  | 
فروغی

صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را

که کسی نشکند این گونه صف اعدا را

نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردن

کافرم ، کافر، اگر نوش کنم خرما را

گر ستاند ز صبا گرد رهت را نرگس

ای بسا نور دهد دیدهٔ نابینا را

بی‌بها جنس وفا ماند هزاران افسوس

که ندانست کسی قیمت این کالا را

حالیا گر قدح باده تو را هست بنوش

که نخورده‌ست کس امروز غم فردا را

کسی از شمع در این جمع نپرسد آخر

کز چه رو سوخته پروانهٔ بی‌پروا را

عشق پیرانه سرم شیفتهٔ طفلی کرد

که به یک غمزه زند راه دو صد دانا را

سیلی از گریهٔ من خاست ولی می‌ترسم

که بلایی رسد آن سرو سهی بالا را

به جز از اشک فروغی که ز چشم تو فتاد

قطره دیدی که نیارد به نظر دریا را

+  سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۹۴ | 18:44 | اِم  | 
...
+  سه شنبه دهم آذر ۱۳۹۴ | 9:29 | اِم  | 
اتفاقا سبک زیبایی است دل دادن به یار
اتفاقا سبک زیبایی است دل دادن به یار
گم شدن در تنگنای واژه های بیقرار

عصرها دلتنگ و عاشق ، پرسه در رویای عشق
تا سحر پیوسته در اندیشه ی روی نگار

گاهگاهی ریزه آوازی ، کمی لبخند و شوق
رفتن از سویی به سویی، بی هدف، دیوانه وار

شکوه از هر نامرادی ، جنگ با هر دل پریش
هر شبش بیدار و هر روزش غمی اندوه بار

گاه با یارش سفر در متن شعری دلفریب
گاه دلگیر از خودش یا از رقیبی پولدار

باید عاشق شد کمی هم عشق را تفسیر کرد
یا کمی از غصه ها گفت از نگاهی اشکبار

+  شنبه هفتم آذر ۱۳۹۴ | 9:9 | اِم  | 
رهی_معیری
شب ، این سر گیسوی ندارد که  تو داری
آغوش  گل این  بوی  ندارد  که  تو داری

نرگس  که  فریبد  دل صاحب  نظرات را
این  چشم  سخنگوی  ندارد  که  تو  داری

نیلوفر  سیراب  ،  که  افشانده  سر  زلف
این  خرمی  گیسوی  ندارد  که  تو  داری

پروانه  که  هر  دم   ز  گلی  بوسه  رباید
این طبع  هوس  جوی  ندارد  که  تو داری

غیر از دل جان سخت رهی ، کز تو نیازرد
کس  طاقت  این  خوی  ندارد  که  تو داری

+  جمعه ششم آذر ۱۳۹۴ | 9:8 | اِم  | 
Biography ...

چه رنجی می کشد
آن کس که انسان است
و از احساس سرشار




Designed by : Black Theme