آرام باش ....! هیچ چیز ارزش این همه دلهره را ندارد ....!
غمی دارم که وا گفتن نشاید
مرا زان غم به شب خفتن نشاید
غم دُردانه ای دارم که نامش
به الماس قلم سفتن نشاید
غباری کز سرکوی تو دارم
زلوح چهره ام رفتن نشاید
زگریه سوز دل ننشسته کآتش
به آب دیده بنهفتن نشاید
نصیحت می کند ابن حسامم
ولیک از دل پذیرفتن نشاید
مادر بزرگم هميشه می گفت:
چاه، دستی پر نميشه .. اون وقتا سنم كم بود و معنی حرفشو نمی فهميدم ..
می پرسيدم عزيز يعنی چی "چاه دستی پر نميشه؟ "
با همون لهجه كاشونی می گفت: يعنی اگر چاهی خشک باشه،
هر چقدرم توش آب بريزی نميتونی ازش آبی برداری ...
خود ِچاه بايد آب داشته باشه ..
امروز توی اين سن و سال معنی اون حرفو كاملا می فهمم ..
اگر آدمی دوستت نداشته باشه، هر كاری هم براش بكنی،
دوست نخواهد داشت آدم بد ذات و نمی تونی ذاتش و عوض کنی.
رفتنی رو اگه دنياتو هم به پاش بريزی، ميره ...
خدا بيامرزتت عزيز
چاه هيچ وقت دستی پر نشد ...
لب تو ميوه ممنوع، ولی لب هايم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هيچ کس، هيچ کس اين جا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشين تو در اين سينه خداوند نشد
خواستند از تو بگويند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!