آرام باش ....! هیچ چیز ارزش این همه دلهره را ندارد ....!
آدمها خیلی چیزها را در
لایههای زیرین وجود
خود پنهان میکنند.
هیچ کس واقعا کس
دیگر را نمیشناسد؛
مگر آنکه با او زیر
یک سقف زندگی کنند
اگه دیگه یادش نمیافتی، اگه دیگه دلتنگش نمیشی، اگه دیگه با یادش بغض نمیکنی؛ داری کم کم با نبودنش کنار میای. اگه دیگه عادت کردی به حرف نزدن باهاش، اگه هر اتفاقِ خوب و بدی که میافته، دلت نمیخواد که اولین نفر اون باشه که باهاش حرف بزنی، اگه روز تولدت از نبودش دلگیر نمیشی؛ تو داری به این نتیجه میرسی که اون دیگه هیچوقت نخواهد بود. اگه چیزایی که مربوط به اونن و قبلا باعث خنده و گریهت میشدن الان دیگه هیچ حسی توی تو بیدار نمیکنن، اگه با تصور کردنش در کنار خودت دیگه لبخند به لبت نمیاد، اگه آیندهای که با اون تصوّر میکردی رو الان بهش فکر نمیکنی یعنی دیگه داری بیخیالش میشی. اگه جایی اسمشو اوردن، حرفی ازش زدن، و یا چیزی ازش گفتن و تو ساکت موندی، بدون که دیگه مثل قبل واست مهم نیست. اگه ديگه تونستی اسمشو عوض كنی توو مخاطبات، اگه تونستی ديگه آنلاين بودناشو چک نكنی، اگه تونستی توی طول روز يادش نيوفتی، اگه تونستی كل چتها و عكساتونو پاک كنی و اون هنوزم نيومده بود؛ ديگه اون آدم توی زندگيت جايی نداره. برخلافِ خواسته آدمها، هرکسی بعدِ یه مدت اون اهمیتِ سابقش رو از دست میده. هركسی برای برگشتن يه مدت زمان وقت داره که اگه برگشت که هیچ؛ ولی اگه برنگشت، قطعا بعدِ مدتی عادت میکنی به نبودنش و در آخر، یه روز لا به لایِ روزمرگیات و اتفاقاتِ زندگیت گمش میکنی و فراموش میشه.
آدمها دو تکه دارند.
یک تکه از آدمها دلت را به دست میآورد،
تکه دیگرشان دلت را میشکند.
یک تکه از آدمها لبخند به لبت میآورد،
یک تکهشان اشکت را درمیآورد.
یک تکه از آدمها دستودلباز است،
تکه دیگرشان حساب همهچیز را دارد.
یک تکه از آدمها دلگرمت میکند،
یک تکهشان پشیمانت میکند.
یک تکه از آدمها خاطره خوش میسازد،
تکه دیگرشان ساختهها را ویران میکند.
آدمها را بهخاطر تکه روشنشان دوست داریم،
بهخاطر تکه تاریکشان از آنها بیزار میشویم.
گاهی بهخاطر یک تکه، تکهی دیگر را میپذیریم،
گاهی قیدش را میزنیم...
کافی بود به من دروغ نگی و واقعیتو ازم پنهون نکنی. کافی بود بهم بگی که واقعا دوستم نداری، کافی بود با من رو راست باشی. کافی بود زمانی که علاقهای بهم نداشتی الکی بهم محبت نمیکردی و منو انقدر دلبستهیِ خودت نمیکردی. کافی بود بجای این که الکی به من بگی دوستم داری، همون اول با من شروع نمیکردی. کافی بود قبلِ همهیِ این اتفاقات، مثل یه رفیق بهم میگفتی که منو به چشم کسی که عاشقی نمیبینی تا اینکه این همه مدت به دروغ منو جای کسی که عاشقشی جا میزدی. کافی بود یکم به حالِ منِ بعدِ رفتنت فکر میکردی. من گناهی نداشتم، من نمیدونستم دارم توی چه بازیِ بدی گیر میافتم. ساده بودم و واقعا دوستت داشتم. فکر میکردم وقتی بهم میگی دوستت دارم، واقعا دوستم داری. توی دنیای بچگانه و صاف و سادهیِ من، جایی برای دروغ نبود. جایی برای پنهون کاری نبود که بفهمم داری بهم دروغ میگی. من نفهمیدم دارم دل به کسی میبندم که ذرهای براش مهم نیستم، چه برسه به این که ذرهای دوستم داشته باشه. کاش این کارو با من نمیکردی، کاش وقتی واقعا دوستت داشتم به من انقدر دروغ نمیگفتی. من احساساتمو با دل بستن به تو از بین بردم. من بعدِ تو نتونستم کسی رو واقعا دوست داشته باشم. کافی بود همون اول بهم میگفتی واقعا دوستم نداری، اونموقع من خودمو کنار میکشیدم و مانعِ این اتفاقات میشدم. فقط کافی بود بهم دروغ نمیگفتی.
...
زن: از کِی فهمیدی دوستم داری ؟
اصلا تا کِی عاشقم میمونی ؟
مَرد: میگن هیچکس اولین قطره یِ بارون رو ندیده ، آخرین قطره یِ بارون رو هم .
از بارون ، اول و آخرش رو ،
هیچ کسی به یاد نداره و ندیده .
همه ، فقط خودِ بارون رو به یاد میارن .
اینکه از کِی و کجا عاشقت شدم رو نمیدونم !
تا کجا رو نمیدونم ...
من از تو ، فقط تو رو میدونم ...
#
...
آنهایی که قضاوت میکنند، هرگز درک نمیکنند و آنهایی که درک میکنند، هرگز قضاوت نمیکنند.
- بودا
میخوام باهم حرف بزنیم! من میخوام باهات حرف بزنم؛ نمیدونم کجا و چطوری و کِی و چند ساعت.. من فقط میخوام باهات حرف بزنم! نه، یعنی نمیدونم چی میخوام بگم.. میخوام با تو حرف بزنم، اما نمیتونم ؛ تو حاضری به سکوتِ من گوش کنی؟ آخه تو تنها کسی هستی که حتی وقتی سکوت میکنم هم حرفهایِ منو میفهمی.تو تنها کسی هستی که حتی وقتی خودمم نمیدونم چمه تو میدونی! یه چیزی تو گلوم گیر کرده که اصلا نمیدونم چطور باید بیانش کنم. نمیدونم چطوری بگم؛ من نمیتونم بگم چقد غمگینم و چقدر بهت فکر میکنم. از اینکه نمیتونم دستمو بذارم روی قلبت و احساسم رو بهت بفهمونم بیزارم. از اینکه نمیتونم هر وقت دلتنگت بودم بیام با تو حرف بزنم، بیزارم.
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود
با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود
شب تا سحر مینغنوم و اندرز کس مینشنوم
وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا
طاقت نمیآرم جفا کار از فغانم میرود
ماها هيچكدوم آدماى ضعيفى نيستيم فقط خودمون انتخاب ميكنيم در مقابل كى بى دفاع باشيم.
می دانم اگر قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم، دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد تا به من ثابت کند در تاریکی، همه ی ما شبیه یکدیگریم...
بیایید یاد بگیریم قضاوت نکنیم
اول بشناسش بعد عاشقش شو؛
اگه اول عاشقش بشی دیگه نمی تونی بشناسیش!
تا زنده ای در برابر کسی که
به خودت علاقه مندش کردی
مسئولی...
در برابر غم هایش
در برابر اشکهایش
در برابر تنهاییش
اگر روزی فراموش کنی
دنیا به یادت خواهد اورد.
نوازنده باید بنوازد، نقاش باید نقاشی بکشد و شاعر باید بسراید تا با خود در آرامش کامل باشند. انسان چیزی را که میتواند باشد، باید باشد!
- آبراهام مازلو
اي كاش ما را رخصت زير و بمي بود
چون ني به شرح عشقبازيمان دمي بود
اين ني عجب شيرين زباني ياد دارد
تقرير اسرار نهاني ياد دارد
مسكين به عياري چه درويش است با او
در عين مهجوري عجب خويش است با او
در غصههايش قصهِ پنهان بسي هست
در دمدمهِ او عطر دمهاي كسي هست
زان خم به عياري چشيدن ميتواند
چون ذوق مي، دارد كشيدن ميتواند
خود معرفت موقوف پيمانه است گويي
وين خاكدان بيغوله ميخانه است گويي
تقدير ميخانه است با مطرب تنيدن
از ناي شكر جستن و از دف شنيدن
و آن ناي را دم ميدهد مطرب كه مستم
وز شور خود بر دف زند سيلي كه هستم
اي كاش ما را رخصت زير و بمي بود
چون ني به شرح عشقبازيمان دمي بود
لكن مرا استاد نايي دف تراشيد
ني را نوازش كرد و من را دل خراشيد
زان زخمها رنگ فراموشي است با من
در نغمهام جاويد و خاموشي است با من
سهل است در غم دم فراموشي پذيرد
در ياد نسيان شعله خاموشي پذيرد
زندگی همانند قهوه ی داخل فنجان است
بعضی وقتها شیرینه بعضی وقتها نیست
در واقع چیزی که مهمه طعم قهوه نیست
اینه که با چه کسی قهوه میخوری ☕️