آرام باش ....! هیچ چیز ارزش این همه دلهره را ندارد ....!
*بادرود واحـــترام*
*باعـث افــتخار اسـت که عـــرض شــادبـاش و تــبریـڪ اینـجانـب زودتـر از بــهار طــبيعت خدمــتتان شرفـیاب* *شـود،نامــتان در انـدیشه و مـــهرتـان هـمیشه در قلـــب ماسـت،در واپـسين روزهــــاے پايانــے ســال جــارے از خــداونـد بـزرگ امـــيد و تــوفيق هـــمراه با صــلابـت و ســلامـتے براي شــماوخــانواده مــحترمــتان خواهـــانم.*
💠پيـشاپـيش ســــــال نو بر شما و خانواده محترمتان مــــــــــبارڪ 💠
*ارادتمند شما
كاش قلب آدما هم بهار داشت
ي كم تازگي بعد اين همه شكستگي لازمه!!!
چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم
فشردم باهمه مستی به دل سنگ صبوری را
زحال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
ملول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
حراج عشق وتاراج جوانی وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم
ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم
-×|••• چیزی که برای آدما شنیدنش زجرآورتره، شنیدن حقیقتیه که پنهان کردن نه دروغی که نشون میدادن!
این اوج مصیبت انسان عصر ماست؛ له کردن آنهایی که نمیفهمیمشان...
فهم خود را اوج فهم جهان دانستن.
کتاب : فردا شکل امروز نيست
✍ اثر : #نادر_ابراهیمی
ما تو روز روشن سياهي شخصيتتو ميبينيم
واي به حال روزي ك تو تاريكي بخواي برامون روشن شي!!!
این چندمین تولد توست؟
و چندمین انبساط مجدد کائنات؟
این چندمین بارخلقت است؟
و چندمین انفجار سکوت؟
چندمین لبخند آفرینش؟
خورشید را چندمین بار است که میبینی؟
و پروانه ساعتها چندمین بار است که میچرخد؟
و ثانیه چندمین بار است که به احترام تو برمیخیزد؟
چندمین بار است که مجدداً نفس میکشی؟
چندمین دم!؟
چندمین آن!؟
آه که تو چقدر خوشبختی!
و جهان چه پرغوغاست
که بینهایتمین تولد تو را جشن میگیرد . . .
#تولدت_مبارک

مشكل اينجاست ك
فكر ميكنيد هميشه گزينه بهتري هم هست
براي همين قدر هيچ كس و هيچي رو نميدونيد!!!
یه جا نوشته بود واقعا اهمیتی نداره چه اتفاقی میوفته، من قشنگترین روزای زمستونو دیدم، زشت ترین شبای تابستون جلو چشمام بود، با مزخرف ترین آدما گشتم و دنبال بهترین آدما اینور اونور رفتم. کارای بی اهمیت زیادی انجام دادم که از هیچکدوم هیچوقت پشیمون نشدم. من گند زدم ولی خودم درستش کردم، و درست همین الان تو همین لحظه که نه خوشحالم نه ناراحت، میدونم هیچ چیز اهمیت نداره؛ همین .
« شده آيا که غمی ریشه به جانت بزند ؟
گره در روح و روانت به جهانت بزند ؟ »
شده در خواب ببینی که تو را قرض کند ؟
بروی وَهم شوی تا که تو را فرض کند ؟
شده در گوش ِ تو گويد که تو را باز تو را…؟
نشوم فاش ِ کسی تا که شوم رازْ تو را …؟
شده آغوش شود تا که هم آغوش شوی ؟
گره ات باز کند تا که تو خاموش شوی ؟
شده یک شب برود تا که روی در پی او ؟
که تو فرهاد شوي تا بشوی قصه ی او ؟
به همان حال بگویی که تو مجنون ِ منی
به تو بیمار شدم تا که تو درمون ِ مني
شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد ؟
گره ات کور شود غم به روانت برسد ؟
که روی دیدن ِ او تا که کمي شاد شوی
بروی در بغلش تا که تو آباد شوي
که بگويد که تو تعریف ِ همان عشق ِ منی
بروی یا نروی هر چه شود جان ِ منی
گره ات باز کُنَد تا که تو بینا بشوي
که غمت باز شود تا که تو معنا بشوي
شده اما تو نبودی شده اما که چه دیر
گره ای کور شدم تا که شدی یک دل ِ پير
: « همه در خواب ولی عشق ِ تو بیدار بِماند
همه پل های دلم بی تو چو دیوار بِماند
من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی
همه عاشق شدنم رفت تو منظور ِ منی
که تو رفتی و دلم بی تو همان سنگ شدُ
همه این عشق رَوَد تا که دلم جنگ شدُ
نکند بد بشود آخر ِ این قِصه ی بد
نکند تلخ شود آخر ِ این غُصه ی بد »
احمد طیبی