چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

Home Profile Archive Links Posts Designer
"ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد"
"ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد"
پائولو_کوئیلو 

در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : "چقدر وقت دارم؟"
"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.

" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "

"و خواهش دوم چیست؟"
می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.
خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم,تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.
می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم.احساسات من همیشه بوده اند,فقط پنهان شان می کردم.

+  یکشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۴ | 7:34 | اِم  | 
...
تو را انگار جای دیگری هم دیده‌ام
جایی شبیه سیّاره‌ی کوچکی
که تمام هستیش ،
وجود من وتو بود
تمام صدایش،
طنین نفس هایمان
همه ی گرمیش،
از یکی شدن دستهایمان و
جریان رودهایش،
از اشک شوق من در پس نگاهت به چشمانم...
#شاعر_پنهان_من
:)

 

+  شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۴ | 11:17 | اِم  | 
....
کاش می شد که کسی می آمد.......
باور تیره ی ما را می شست!!
وبه ما می فهماند... !!!
دل ما منزل تاریکی نیست!
""اخم""
برچهره بسی نازیباست !
بهترین واژه همان"لبخند"است
که زلبهای همه دور شده ست!
کاش می شد!!!
که به انگشت، نخی می بستیم!
تا فراموش نگردد که .....
هنوز ....
""انسانیم""

 

+  دوشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۴ | 7:2 | اِم  | 
شب میلاد تو ای یار مرا
شب میلاد تو ای یار مرا

شب غمگینی بود .

عكس زيباي تو درجام بلور

 همه با ياد تو خندان بودند

 و من خانه به طوفان داده

 در ميان همه گريان بودم

 شمع، همراه دل من مي‌سوخت

 و كسي آگه از اين راز نبود

 شمع هم گريان بود

ليكن اي معني عشق

اشك دلداده ، كجا؟

 گريه شمع ، كجا؟

 من كجا با دل تنگ

 شادي جمع كجا؟

چه شب تلخي بود، شب تنهايي من

من كه در بستر غم‌ها بودم

 من كه از اشك غريبانه چو دريا بودم

تو نداني كه چه تنها بودم

 كاش، مي‌دانستي

شب ميلاد عزيزت اي يار

 من به اندازه‌ي چشم همه‌ي مردم شهر

گريه كردم در خويش

گريه‌ام بدرقه راهت باد

 شب ميلاد تو من بودم و اشك

 من كه از اشك غريبانه چو دريا بودم

 آه ، اي معني عشق

 تو نداني كه چه تنها بودم.

 

شاعر : مهدي سهيلي

+  شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۴ | 11:31 | اِم  | 
...
سخت است قلم باشی و دلتنگ نباشی, با تیغ مدارا کنی و سنگ نباشی. سخت است دلت را بتراشند و بخندی, هی با تو بجنگند و تو در جنگ نباشی. از درد دل شاعر عاشق بنویسی, با مردم صد رنگ هماهنگ نباشی. مانند قلم تکیه به یک پا کنی اما, هنگام رسیدن به خودت لنگ نباشی. سخت است بدانی و لب از لب نگشایی, سخت است خودت باشی و بی رنگ نباشی.!!!
+  چهارشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۴ | 7:4 | اِم  | 
رهی معیری

دگر ز جان من ای سیمبر چه می خواهی؟

ربوده‌ای دل زارم دگر چه می خواهی؟

مریز دانه که ما خود اسیر دام توایم

ز صید طایر بی بال و پر چه می خواهی؟

اثر ز ناله خونین دلان گریزان است

ز ناله ای دل خونین اثر چه می خواهی؟

به گریه بر سر راهش فتاده بودم دوش

به خنده گفت از این رهگذر چه می خواهی؟

نهاده ام سر تسلیم زیر شمشیرت

بیار بر سرم ای عشق هر چه می خواهی

کنون که بی هنرانند کعبه دل خلق

چو کعبه حرمت اهل هنر چه می خواهی؟

به غیر آن که بیفتد ز چشم ها چون اشک

به جلوه گاه خزف از گهر چه می خواهی؟

رهی چه می طلبی نظم آبدار از من؟

به خشکسال ادب شعر تر چه می خواهی؟

 

+  شنبه یکم اسفند ۱۳۹۴ | 11:59 | اِم  | 
Biography ...

چه رنجی می کشد
آن کس که انسان است
و از احساس سرشار




Designed by : Black Theme