چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

Home Profile Archive Links Posts Designer
حکایت

سعدی

یکی از بندگان عمرولیث گریخته بود کسان در عقبش برفتند و بازآوردند وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند بنده پیش عمرو سر بر زمین نهاد و گفت:

هرچه رود بر سرم چون تو پسندی رواست
بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست

اما به‌موجب آنکه پرورده‌ی نعمت این خاندانم نخواهم که در قیامت به خون من گرفتار آیی اجازت فرمای تا وزیر را بکشم آنگه به قصاص او بفرمای خون مرا ریختن تا به حق کشته باشی ملک را خنده گرفت وزیر را گفت چه مصلحت می‌بینی گفت ای خداوند جهان از بهر خدای این شوخ‌دیده را به صدقات گور پدر آزاد کن تا مرا بلایی نیفکنده گناه از من است و قول حکما معتبر که گفته‌اند

چو کردی با کلوخ‌انداز پیکار
سر خود را به نادانی شکستی

چو تیر انداختی بر روی دشمن
چنین دان کاندر آماجش نشستی


برگرفته از كتاب:
مشرف‌الدين مصلح بن عبدالله سعدي شيرازي؛ گلستان سعدي؛

+  شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰ | 13:27 | اِم  | 
Biography ...
چه رنجی می کشد
آن کس که انسان است
و از احساس سرشار




}); });
Code <->

آمارگیر وبلاگ

>