چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

Home Profile Archive Links Posts Designer
:))

ماشین جدید خریده بودم رفتم خونه بعد از اینکه ماشین رو گذاشتم توی حیاط ، موقع بستن در حیاط سرم خورد به جعبه پست و شکست و کلی خون اومد.
بابام گفت خدا رو شکر خونریزی هم شد دیگه لازم نیست گوسفند بکشیم.
من :(
مامانم:(
بابام :)))

*********************

اینقد بدم میاد از این ادما
میان یواش با ناخن کمر آدم و میخارونن
تا بهشون میگی سفت تر ول میکنن میرن :|
درد بگیری الدنگ بدتر خارش میگیره خب

*********************

مکالمه چند وقت پیش منو مامانم:
مامانم: اگه خالت زنگ زد، گوشیو بر ندار
من:خوب واسه چی؟
مامانم: اخه میخواد خبر مرگ خواهر شوهرشو بده!
من: خوب چه ربطی داشت؟
مامانم: اخه من هنوز در جریان نیستم، اگه منم بفهمم نمیتونم امشب برم عروسی!!!
من :|
مرده شور قبرستون :|
داماد :|
مامانم :)

+  شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱ | 10:34 | اِم
Biography ...
چه رنجی می کشد
آن کس که انسان است
و از احساس سرشار




}); });
Code <->

آمارگیر وبلاگ

>