آرام باش ....! هیچ چیز ارزش این همه دلهره را ندارد ....!
آنجايي كه كاسه ايستادنتان لب به لب پر شده و فقط كافي ست يك حرف، يك آدم، يك اتفاق كمي تكانتان دهد تا استارت رفتنِتان بخورد. تا روشن شويد.
آنجايي كه حقيقت اگرچه تلخ، اگر چه تيره، اگر چه سخت، جلوي چشمانتان مي آيد. حقيقتي كه به شما مي فهماند وقت رفتن است. رفتني كه چون نوري شبيه گلوله هاي آتش بازي در آسمان شب، جلوي چشمانتان روشن مي شود.
آنجايي كه ديگر مجال ماندن نيست. دقيقا پيش خودتان مي دانيد كه اين بار بايد صحنه را خالي كنيد. بايد گُم و گور شويد توي خودتان.
من اسمش را مي گذارم "تسليم" اما به نظرم سخت ترين قسمت داستان آنجايي نيست كه شما تسليم مي شويد بلكه درست جايي ست كه بايد دقيقا راهتان را از كسي جدا كنيد كه تمام راه ها و تمام لحظه ها را با او قدم زده ايد.
سخت ترين زمان آنجايي ست كه از يك نفر فقط صداهاي بريده بريده اش توي سرتان مي ماند.
جايي كه پيه همه چيز را به تنتان مي ماليد. پيه تنهايي، خود خوري، نگاه ها. اما مي رويد.
زماني كه ديگر راه به جلو معنا ندارد. يك ديوار، يك سد، جلويتان ايستاده ، نه آنقدر كوچك و نه آنقدر سست كه برداشته شود. بلكه بلند و محكم.
آنجايي كه دليل زندگي تان شما را گوشه رينگ انداخته و بي وقفه مي كوبد، يك ضربه پشت ضربه بعدي و با اين كه زورتان به آن آدم مي رسد، اما فقط نظاره اش مي كنيد.
به نظرم آدمي دقيقا تير خلاص را از آنهايي مي خورد كه دليلي بوده اند براي زنده بودنش.
به نظرم بعضي رفتن ها دست خود آدم نيست، بلكه براي تو تصميم مي گيرند تا بروي. خودشان مي بُرند و مي دوزند و زماني مي رسد كه شما هاج و واج و شوكه از يك شُك بزرگ، بُريده ايد و در حال رفتنيد، انگار كه كسي دنبالتان كرده باشد، بدون آنكه سر بگردانيد مي رويد و صدايي از درون به شما فرمان مي دهد كه " برنگرد، فقط برو"
و بعد از آن هميشه در حال رفتنيد. رفتني كه تمامي ندارد. رفتني كه بعد از آن خودتان را خُرد و خسته در فاصله هزاران كيلومتري از آن آدم مي بينيد. رفتني كه نمي شود انكارش كرد. رفتني كه خاري ميگذارد توي سينه تان. رفتني كه به معناي دقيق كلمه جانتان را مي گيرد. شايد آن كسي كه رفته، شما هستيد اما در واقع كسي ديگر تنهايتان گذاشته است.
#سعيد_سعيدرضایي