چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

Home Profile Archive Links Posts Designer
گنجشک و خدا

گنجشک به خدا گفت :لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم و سرپناه بیکسیم بود .طوفان تو آنرا از من گرفت مگر کجای دنیای تو را گرفته بودم !؟؟

خدا گفت ماری در راه لانه ات بود ، تو خواب بودی آنگا ه، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آن گاه تو از کمین مار پرگشودی .چه  بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم بر خواستی.....

+  چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ | 12:58 | اِم  | 
Biography ...

چه رنجی می کشد
آن کس که انسان است
و از احساس سرشار




Designed by : Black Theme