آرام باش ....! هیچ چیز ارزش این همه دلهره را ندارد ....!
چه زیباست و رویایی هم آغوشی برگ وباد. در ان لحظه که می آید نسیم سرد صبگاهی به ورزش می کشاند جسم خواب الود برگ ها را، در ان سر پنجه ی باد هوس باز که میاید به سوی ان تن خسته ودر خواب خوش برگ جوان، اهسته اهسته و شاید نرم نرمک می کند احساس اندام لطیفش را ،میکشد بر جسم خود ان دانه برگ چشم رویا را،ولی افسوس ان عشق وهوس از دیده ی عاشق که بی پروا میان برگ می اید ،تن رنجور او با یک رگ سبز لطیف از هسته خود وصل گشته به سرشاخه مادر گونه اش.
می پیچپد و می خزد میان آن برگ دستان تنومند باد جوان لبهای ترک خورده و پر خشم برگ اشک را از چشم باد آویز می سازد ولی عشق و هوس برگ را جدا کرده و با دستان آن باد جوان به اوج ابرها بالا و بالاتر کشاند ،آری او با دیده تردید و شک می بیند اینک که درد راه عاشق جان سپاری حکم داور می کند آن می خزد این می رود شاید به جای دیگری شاید به راه دیگری .
دستان پر از لرزش مادر بسوی آسمان خواهان طفل خود شده اما میان مادر وعاشق اینک تن عاشق محیا بهر این برگ جوان گشته می خیزد اوبالا بالا و بالاتر او در میان گرد دستان هوس باز باد بهاری در آن میان از اوج تا روی زمین در حلقه گردباد خشم آلود آن برگ جوان زندانی است دیگر مجال راه رفتن نیست .
رگها یکی بعد از یکی خشکیده و رنجور شده دستان مادر بر روی سر آویزه تنها شده چشمان زیبا می بیند اینک هم آغوشی برگ باد جوان را ،اما میان برگ و باد اینک برگ زندگی را باخته چه زیباست از آن بالا به پائین سرنگون گشتنه برگ قصه ما......
نویسنده کتاب تکیه بر نگاه (ر.گ)