آرام باش ....! هیچ چیز ارزش این همه دلهره را ندارد ....!
یکی از تفریحات همیشگی من رفتن به باغ کتاب است؛ جایی که قفسهها پر از کتابهای مختلف و دنیای بیپایانی از داستانها و اطلاعات منتظرند تا با هم روبهرو شویم. برای من، گاهی حس میکنم این مکان بیشتر شبیه یک معبد است؛ معبدی که در آن باید هر صفحهاش را با دقت لمس کرد، بو کشید و خواند. در این میان، بیشتر اوقات چیزی برای جذب توجه من پیدا نمیشود. کتابهایی که از قبل اسمشان را شنیدهام یا عناوین آشنا و معمولی که به هیچ وجه نمیتوانند آن هیجان اولیه را به من بدهند.
اما روزی از روزها، به طور اتفاقی یکی از کتابها نگاهم را در باغ کتاب به خود جلب کرد. عنوانش بود «افسانه کاریزما»، نوشتهی الویافاکس کابانه. چیزی در این نام بود که نمیتوانستم از آن چشم بردارم. شاید ترکیب واژهها، شاید کلمهی «کاریزما» که همیشه برایم جذابیت خاصی داشته است، یا شاید هم چیزی دیگر که هنوز نتواستهام درست تشخیصش بدهم. به هر حال، دستم به سمت کتاب دراز شد و آن را از قفسه بیرون کشیدم.
اولین صفحات را که خواندم، ناخودآگاه جذبش شدم. قلم نویسنده طوری بود که نمیتوانستم دست بکشم؛ انگار داستان خودش مرا به دنیای جدیدی میبرد. مدت زیادی نگذشت که متوجه شدم در حال خواندن بیوقفهاش هستم. 20 صفحه گذشته و هنوز نتوانسته بودم چشم از کتاب بردارم. در این لحظات بود که تصمیم گرفتم به خودم اجازه بدهم بیشتر بخوانم. کتاب، گویی در ذهنم جا باز کرده بود و من را به سمت خود میکشاند.
در حالی که اصلاً قصد خرید نداشتم، این حس کنجکاوی مرا در نهایت به سمت صندوق راهنمایی کرد. گویی نیرویی از درونم مرا مجبور کرده بود تا این کتاب را با خود ببرم. برگشتم و آن را خریداری کردم. این تصمیم یک لحظهی ساده بود، اما حالا هر روز بیشتر به این فکر میکنم که چگونه یک کتاب میتواند تا این حد انسان را مجذوب کند و حتی مسیر یک روز معمولی را به کلی تغییر دهد.