آرام باش ....! هیچ چیز ارزش این همه دلهره را ندارد ....!
امروز صبح از خواب بیدار شدم...
نه ناراحتم...
نه اتفاق بدی افتاده...
نه حتی دلیل مشخصی برای این حال دارم.
فقط...
یه چیزی سر جاش نیست.
یه حس مبهم،
یه صدای آروم،
یه فکر نصفهنیمه...
یه چیزی توی اعماق ذهنم نشسته و هی میگه:
«یه جای کار میلنگه...»
با خودم گفتم شاید باشگاه حالم رو عوض کنه.
رسیدم...
در بسته بود!
انگار دنیا هم امروز تصمیم گرفته بود باهام همنظر باشه. 😄
بین خودمون باشه...
بعضی روزها هیچ اتفاق خاصی نمیافته،
اما انگار ذهن، بیاجازه میره توی انباری خاطرهها و احساسها،
یه کارتن قدیمی رو باز میکنه،
گرد و خاکش رو بلند میکنه،
و خودش هم یادش میره دنبال چی اومده بود!
شاید هم لازم نیست همیشه دلیل همهچیز رو پیدا کنیم.
شاید بعضی روزها فقط باید بگذرن...
همونطور که ابرها میگذرن،
بیآنکه از آسمون اجازه بگیرن.
امیدوارم فردا،
اون «یه چیزی» که امروز سر جاش نبود،
بیسروصدا برگرده...
و من حتی متوجه آمدنش هم نشم. 🌿