چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

Home Profile Archive Links Posts Designer
درسی آموختنی
فیلسوفی در بستر مرگ افتاده بود. یکی از مریدانش به دیدار استاد شتافت. از استاد پرسید: ((چیز دیگری نیست تا به این مرید خود بگویید؟))
پس، پیر دانا دهان گشود و از مرد جوان خواست داخل دهانش را بنگرد. آنگاه پرسید: ((زبانم هنوز سر جایش است؟))
مرید پاسخ داد: ((البته!))
((دندان هایم چطور؟ هنوز سر جایشان هستند؟))
مرید جواب داد: ((خیر))
((می دانی چرا زبان بیشتر از دندان عمر می کند؟ چون نرم است و انعطاف پذیر. دندان ها زودتر می ریزند چون سخت اند. حال همه ی آنچه را که ازرش فهمیدن داشت، فهمیدی! چیز دیگری ندارم تا به تو بیاموزم.))
+  چهارشنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۹ | 14:4 | اِم  | 
Biography ...
چه رنجی می کشد
آن کس که انسان است
و از احساس سرشار




}); });
Code <->

آمارگیر وبلاگ

>