گوهر
روزی در دل دریا، صدفی به حلزون کنار خود گفت: ((درد بزرگی در دل دارم. دردی که سنگین و گرد است و از آن به جان آمده ام.))
و حلزون گفت: ((من دردی در درون ندارم. سالم و بی نقصم. چه از درون و چه از بیرون.))
و همان خرچنگی که از کنار آنان می گذشت گفتگویشان شنید و به آن که سالم و بی نقص بود از درون و بیرون گفت: ((آری تو تندرستی و کامل، اما دردی که همسایه ات به دل دارد، گوهری است برون از اندازه زیبا.))
جبران خلیل جبران
+ چهارشنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۹ | 14:5 | اِم
|