آرام باش ....! هیچ چیز ارزش این همه دلهره را ندارد ....!
یه مجریه بود اسمش چی بود؟
آهان خانم رضایی.
میگفت تو که داری تلویزیون میبینی؟
ما میگفتیم ما؟
میگفت بله شما. برو یکم عقب تر بشین.
ما هم رفتیم عقب. یه دو سه بار میگفت برو عقب تر.
آقا ما هم تا کنار در ورودی میرفتیم عقب که یه موقه لج نکنه کارتون نشون نده!
نه سفیدی بیانگر زیبایی است نه سیاهی نشانه
زشتی...
کفن سفید است اما ترساننده...
کعبه سیاه است اما محبوب و دوست
داشتنی...
عمق معنای سخن هر شخص مهم است...
نه خود شخص گوینده...
افتادن از طبقه ي سوم همان اندازه صدمه مي زند كه افتادن از طبقه ي صدم؛ پس اگر قرار بود بيفتم، چه بهتر كه از فاصله ي زيادي بيفتم.((پائولو كوئيلو))
رگها شبانگاه به گوسفندان حمله مي كنند، اما آثار خون گوسفندان تا دميدن نور آفتاب همچنان بر روي زمين باقي خواهد ماند.((جبران خليل جبران))
هميشه به قلبت بگو كه ترس از رنج از خود رنج بدتر است. تاريكترين لحظه ي شب لحظه ي پيش از برآمدن آفتاب است.((پائولو كوئيلو))
در رنجي كه ما مي بريم، درد نه تنها در زخمهايمان، كه در اعماق قلب طبيعت نيز حضور دارد. در تغيير هر فصل، كوهها، درختان و رودها ظاهري دگرگونه مي يابند؛ همان گونه كه انسان در گذر عمر با تجربه ها و احساساتش دگرگون مي شود. در دل هر زمستان، تپشي از بهار و در پوشش سياه شب، لبخندي از روشنايي نمايان است.((جبران خليل جبران))
قلب آدمها گاهي شكوه مي كند، چرا كه آدمها مي ترسند بزرگترين رؤياهايشان را برآورده كنند، به اين دليل كه يا فكر مي كنند لياقتش را ندارند و يا اينكه نمي توانند از عهده ي آن برآيند.((پائولو كوئيلو))
ما قلبها از ترس مي ميريم؛ تنها از انديشيدن به عشق هاي مدفون شده و يا لحظه هايي كه مي توانستند خيلي زيبا باشند و نبودند، يا گنج هايي كه مي توانستند كشف شوند، اما براي هميشه در زير خاك مدفون ماندند. چون اگر هريك از اين پيشامدها رخ هد، ما رنج وحشتناكي مي كشيم؛ قلب من از رنج كشيدن مي ترسد.((پائولو كوئيلو))
روحي كه در پيكر ما وجود دارد، كم و بيش تكامل نيافته است. با هر گامي كه در فراز و نشيب زندگي مي نهيم، در پي ذرات گم شده ي وجود خويش در كاوشيم. اگر در اين پويش، لحظه اي بخت يارمان باشد، آن گوهر نايافته را در وجود انساني ديگر مي يابيم.((پائولو كوئيلو))
نتوان گفت: بهارا، به اميد ديدن و ماندن تو! مي توان گفت: بهارا، تو بيا دانه ي اميد به قلبم بنشان! و سفر كن به كجاآبادي، هر زماني كه تو را دلخواه است!((پائولو كوئيلو))
زندگي همواره چشم به راه شرايط بحراني مي ماند تا قدرتش را نشان دهد.((پائولو كوئيلو))
بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارند،
قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره
یه آدم...،یه دهــــــن بـــاز....،یه گـــــــردوی پـــــوک ....
چند وقتیست که عجیب رشک میبرم به حال تنی چند از دوستان فرنگیم. به دیدگاهشان نسبت به زندگی! اینکه چقدر زیبا و ساده است.
اینکه چقدر بی دغدغه برای اکنونشان برنامه میریزند و چقدر شاد زندگی میکنند.
در حالیکه من و جوانان هم مسلکم، همیشه در یک ترس نانوشته و مبهم نسبت به آینده بسر میبریم... میدانید چیست؟
راستش به این نتیجه رسیده ام که در سیستم آموزشی ما از همان کودکی به ما آموخته اند که رمز خوشبختی "موفقیت" است نه "شاد" بودن!
امروز به این جمله «جان لنون» برخوردم که شرح حال ماست. شما چه فکر میکنید؟
"......زمانی که به مدرسه رفتم از من پرسیدند: که وقتی بزرگ شدی میخواهی چه کاره بشوی؟ من پاسخ دادم "خوشحال."
آنها به من گفتند که مفهوم پرسش را متوجه نشدم و من به آنها گفتم این شما هستید که مفهوم زندگی را متوجه نشدید."
زندگی،یک نعمت است.
از آن لذّت ببرید. آنرا جشن بگیرید،
و ادامه اش دهید وبدانیم که
زندگانی : یک گذر است نه یک ماندن
تو اگر دلگیری
لحظه ای چشم ببند
اندکی اشک بریز
و بخوان نام مرا
به تو من نزدیکم
نام من یزدان است
لقبم ایزد پاک
تو مرا زمزمه کن
خواهم آمد سویت
بی صدا یادم کن
یا که فریادم کن
که منم منتظر فریادت
گفتن چنين عبارتي كه «هر آنچه حق يكي باشد، حق ديگران هم هست»، كاري غير اخلاقي است.((نيچه))
خودپسندي ما از آنچه به بهترين نحو انجام مي دهيم، مي طلبد كه آن را سخت ترين كار بدانيم و اين، سرمنشاء بسياري از امور اخلاقي است.((نيچه))
در باب مقايسه كلي زن و مرد مي توان گفت كه اگر زن غريزه ايفاي نقش دوم را نداشت، هرگز در آرايش خود به اين سان نبوغ نمي يافت.((نيچه))
آنچه را زماني بد مي دانيم، معمولا پس مانده امري نابهنگام است كه زماني آن را نيك مي دانسته ايم؛ نياكان آرماني كهن.((نيچه))
آموختن ما را دگرگون مي كند و همان كاري را انجام مي دهد كه تغذيه مي كند؛ يعني تنها ما را حفظ نمي كند.((نيچه))
آيا حقيقت ندارد كه در كل، "زن" را تاكنون خود زنان بيش از ديگران تحقير كرده اند.((نيچه))
كسي دوستدار حقيقي زنان است كه امروزه به آنها بگويد : زنان در باب زنان سكوت كنند!((نيچه))
اين نشان هوشياري هر ملتي است كه خويشتن را ژرف، ناشي، نيكخواه، صادق و به دور از هوشياري بداند يا چنين وانمود كند.((نيچه))
هر قومي، دورويي خاص خود را دارد و آن را فضيلت مي نامد؛ يعني بهترين ويژگي خويش را كه دارند، نمي شناسند و نمي توانند بشناسند.((نيچه))
دوري از صدمه، زورگويي، چپاول متقابل و همسويي خواست هاي خود با ديگران ممكن است در مفهوم كلي بين افراد بدل به رسمي نيكو شود، به شرط آنكه شرايط آن فراهم باشد.((نيچه))
|
شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن ننه ! وَخی برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نکُنه ننه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر |
من مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن ودوست داشتن همه انسانها و احترام به همه آنها بي هيچ توقعی...
اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی!
يك پيشه ميتواند ابزاري براي هدفهاي پنهان و سركوب شده باشد، به همان سادگي كه ميتواند فينفسه، خود هدف باشد.((آبراهام مازلو))
يكي از مهمترين جنبههاي زندگي پس از مرگ و دوباره زنده شدن، اين است كه هر چيزي داراي ارزشي چندين برابر ميشود.((آبراهام مازلو))
تجربه كردن، تنها آغاز دانش به شمار ميرود؛ يعني تجربه، ضروري است، ولي كافي نيست.((آبراهام مازلو))
چيزي را كه انسان برتر، خوب ميپندارد، به راستي خوب است.((ارسطو))
دگرگوني و تكامل، يعني درست برگزيدن و تصميم گرفتن؛ كه اين خود به چَم [= معني] ارزشگذاري است.((آبراهام مازلو))
براي افرادي كه مراحل كمال را طي ميكنند، قانون، بيشتر روشي است براي جستجوي برابري، راستي، خوبي و غيره تا امنيت مالي، نيكويي، مقام، ارزش، حاكميت، مردانگي و مانند آن.((آبراهام مازلو))
اگر آدمي با مرگ آشتي كند، يا حتي اگر بداند كه با مرگ، آسوده و باشكوه به ماورا خواهد پيوست، در آن صورت، هر روز با روز ديگر، ديگرگون خواهد بود؛ زيرا آن ذهنيتي كه ما از مرگ داريم كه كاسهاي زير نيم كاسه است- يعني هراس از مرگ- از بين خواهد رفت.((آبراهام مازلو))
درست است كه تاييد يافتهها، پشتوانهي دانش است، با وجود اين، اگر دانشمندان، خود را تنها كساني بدانند كه حق تاييد يافتهها را دارند، دچار خطاي بزرگي ميشوند.((آبراهام مازلو))
هميشه افراد پيشگام، آفريننده و كاوشگر، افرادي يكه و تنها هستند كه به تنهايي با تضادهاي دروني، ترسها و سپرهاي دفاعي خود در برابر خودخواهي و غرور و حتي در برابر پارانويا [ =جنون بدبيني ] مبارزه ميكنند.((آبراهام مازلو))
عشق، اين توانايي را به آدمي ميبخشد كه چهرهي راستين خود را نشان دهد، شكفته شود، سلاحهاي دفاعي خود را از دست بنهد و بگذارد نه تنها از نظر جسمي، كه از نظر رواني و معنوي نيز به كلي برهنه شود.((آبراهام مازلو))
کسانی که زندگی خود را وقف بدست آورن منافع مادی و ثروت کرده اند به شما خواهند گفت که احساس خوشبختی را در اموال خود نمی یابند.
خوشبختی هرگز انعکاس ثروتهای مادی یک شخص نیست، بلکه انعکاس ثروتهای معنوی و احساسی او است.
خوشبختی انعکاس تعداد روابط دوستانه ای است که هر کس می تواند داشته باشد، انعکاس تعداد افرادی است که در طول زندگی خود توانسته خوشبخت و هدایت کند، و نتیجه قدرشناسی از داشته ها است و نه میزان نارضایتی از نداشته ها.
قدردان داشته هایتان در زندگی باشید و تا می توانید در خوشبختی و هدایت دیگران تلاش کنید و زندگیتان را بخاطر آنچه که هم اکنون هست دوست بدارید.
زری دختر مومنی بود. همیشه نمازش را سر موقع می خواند، صد رقم هم دعا بلد بود، همه مفاتیح را حفظ کرده بود. دعای جوشن کبیر، ندبه، چی و چی را بلد بود. آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند. سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه میکردند. بقیه سال شادی و خنده بود. اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من هم دعاهای متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد. زری حدود 14 سال داشت که کم کم رنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا می آورد. زنهای همسایه او را که می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری حامله است! . آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز 27 مرداد 1338 بود. توی کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه.
نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم. گفت حسین حرفهایی که درباره من میزنند را تو هم میدانی؟ گفتم همه میدانند. گریه کرد و گفت به خدا من کار بدی نکرده ام. بعد گفت دلم درد می کند. دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمش گذاشت و گفت: ببین شکمم دارد بزرگ می شود ولی بخدا من کار بدی نکرده ام. چند روز بعد، از خانه آنها سر صدا بلند شد. برادر 18 ساله اش عباس نعره می زد که می کشمش. من زری را با رفیقش تخم سگش می کشم. باید بگویی که این نامرد حرامزاده که شکمت را بالا آورده کیست. آن بی پدر، پدر سوخته ای که شکم تو را بالا آورده کیست. عباس نعره می زد: مادر من خودم را می کشم. من نمی توانم توی محل راه بروم نمی توانم سر بلند کنم. اول این دختره را می کشم بعد فاسق پدر سوخته اش را بعد خودم را. خواهر کوچک زری، سکینه که هم اسم مادر بزرگش بود و هم سن و سال من، گریه می کرد و فریاد می زد و کمک می خواست. زنهای همسایه می خواستند بروند به زری کمک کنند ولی در خانه بسته بود.
زری جیغ می زد که من بیگناهم ولی عباس 18 ساله با چاقو دور حیاط دنبالش می کرد و می خواست او را بکشد. چند نفر از زنها از روی پشت بام به داخل خانه شان رفتند و بالاخره عباس را از خانه بیرون کردند. با سر و صدای عباس داستان حاملگی زری رو شد. زنها می خواستند با نصیحت زیر زبان زری را
بکشند که رفیقش کیست تا او را بیاورند با زری عروسی کند و قال قضیه کنده شود اما زری قسم می خورد که رفیق ندارد. چند روز بعد باز سر و صدا و جیغ های زری بلند شد. برادر بزرگش رسول از ده به شهر آمده بود و زری را با تسمه کمر آنقدر زده بود که زری غش کرده بود و وسط حیاط افتاده بود. سلطان - مادر زری- هم توی سر می زد و می گفت دیدی چه خاکی بر سرم شد؛ هم آبرویم رفت و هم دخترم کشته شد. رسول هم از بس که زری را زده بود خودش هم بی حال لب تالار نشسته بود. من و چند تا بچه دیگر هم لب بام ناظر کتک خوردن زری بودیم. زری کم کم به حال آمد و رسول به مادرش گفت: ننه غریبم بازی در نیاور، دخترت نمرده حالش جا می آید و دوباره می رود رفیقش را پیدا می کند تا با او بخوابد. اگر مواظبش بودی شکمش بالا نیامده بود و من نمی بایست گاوم را 55 تومان ارزانتر بفروشم. من نمی فهمیدم چه ارتباطی بین کاهش قیمت گاو رسول و شکم زری هست و چرا او گاوش را 55 تومان کمتر فروخته است.
نه نه سلطان به رسول گفت : ننه حالا تو به ده برو من و عباس و بقیه بچه ها به حرفش می آوریم و معلوم می شود که کدام پدر سوخته بی شرفی این شکم صاحب مرده اش را بالا آورده است. معصومه خواهر 17 ساله زری که 4 سال بود شوهر کرده بود و 2 تا بچه داشت و برای بار سوم حامله بود لب حوض نشسته بود و داشت بچه اش را شیر می داد گفت: ننه این فخر رازی کی هست؟ تا بحال چند بار به من گفته من فخر رازی را خیلی دوست دارم. مادرش گفت نمی دانم کیست چندبار به من هم گفته. یک شعری هم درباره فخر رازی می خواند. معصومه گفت: ننه احتمالا این فخر رازی کلید معماست باید روی لرد محله (محله مرغ فروش ها ) مغازه داشته باشد. چون چندین بار که زری اسم فخر رازی را میبرد. اسم مرغ را هم می برد و در شعرهایش از مرغ و پر زیاد حرف میزد.
کتک خوردن زری برای زنهای محله عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنها نمی رفتند تا او را از دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا نباتی 60 ساله به پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که دختره را کشتید، خوب نیست، خدا را خوش نمی آید. عباس نشست لب حوض و زارزار گریه می کرد که آبرویمان رفت. ملا نباتی به سلطان گفت در خانه را باز کن پای دخترت سوخته باید ببریمش دکتر. رسول نعره زد که همین مانده بود که این عفریته را به دکتر ببریم. حتما با چند تا شعر دکتر را هم از راه بدر می کند. رسول بلند شد و گفت ننه من دارم به ده می روم. این بی آبرویی باعث شد که هیچ کس در ده با من معامله نکند. من هر سال در تعزیه عاشورا نقش داشتم ، امسال به خاطر این بی ابرویی نقش را از من گرفتند.
گاوی را که چند روز قبل 455 تومان می خواستم معامله کنم امروز از من 400 تومان بیشتر نخریدند. من می روم تمام زندگیم را می فروشم و از این شهر میروم. شما خود دانید. اگر هم این دختره را به دکتر ببرید خدا شاهد است می آیم خون راه می اندازم و خودم را می کشم. بعد هم رو کرد به برادر کوچکش عباس و گفت: تو مواظب باش این عفریته را به دکتر نبرند که دیگر در همه شهر بی آبرو می شویم. در خانه باز شد و ملا نباتی با یک لیوان آب قند وارد شد و رفت بالای سر زری بدبخت. ملا ضمن آنکه به زری آب قند می داد گفت خدا را خوش نمی آید. اینقدر این دختره را اذیت نکنید. رسول گفت: شما همسایه ها دخالت نکنید، خواهرمان است می خواهیم او را بکشیم. به شما چه؟
ملا گفت: آهای رسول بی حیا، تو شاگرد من بودی من به تو قرآن یاد دادم، تو بالای حرف من حرف می زنی؟ شما نادان ها که می خواهید بروید دنبال فخر رازی توی مرغ فروشی لرد محله بگردید، فخر رازی یک شاعری است که چند صد سال است مرده است و این بچه طفل معصوم چند تا شعر فخر رازی یاد گرفته، تازه این شعرها را هم من یادش دادم.
عباس که تازه سرنخی پیدا کرده بود و می خواست برود و شکم فخر رازی را بدرد هاج و واج شده بود. عباس گفت : ملا ، تو قسم بخور که فخر رازی شاعر بوده و چند صد سال است که مرده. ملا گفت: بخدا، به پیر به پیغمبر، به قرآن قسم که فخر رازی شاعر بوده و مفسر قرآن و صدها سال پیش مرده است. عباس گفت : دروغ می گویی. ملا گفت: چرا دروغ بگویم؟ عباس گفت : برای اینکه به حضرت عباس قسم نخوردی؟ به خدا قسم خوردی. ملا گفت: سه بار به دست بریده ابوالفضل عباس قسم که فخر رازی که تو می خواهی بروی شکمش را پاره کنی استخوانهایش هم پوسیده. حالا هم شما دو تا برادر بلند شوید از خانه بروید، تا زنها موضوع خواهرت را معلوم کنند. رسول گفت به ده می روم ولی اگر بفهمم که این عفریته را دکتر برده اید او را می کشم خودم را هم می کشم.
عباس دوباره داغ کرد و گفت می دانید چرا این اسم رفیقش را نمی گوید؟ چون به نظر من این کار کار یک نفر نیست، کار چند نفر است. رسول به عباس گفت تو دیگر خفه شو. عباس و رسول پریدند به هم و کتک کاری مردها شروع شد. بزن بزن. عباس به رسول می گفت تو اصلا داماد شده ای و توی ده زندگی می کنی به شهر نیا و فضولی نکن. من هر روز باید توی این کوچه خیس عرق بشوم و سرم را زیر بیندازم. همه جوانهای محل مرا که می بینند، نگاهشان را بر میگردانند. دیروز اصغر رضا شومال به من گفت عباس کلاهت را بالاتر بگذار. همین امروز صبح آ محمد دکاندار گفت ما دیگر به شما نسیه نمی دهیم. تو حالا از ده آمده ای به من حرف ناجور می زنی. تو اصلا به فکر شکم صاحب مرده این عفریته نیستی. از این ناراحتی که گاوت را 55 تومان کمتر خریده اند. دوباره عباس داغ کرد زری را که داشت نیمه جانی می گرفت از وسط حیاط بلند کرد و توی حوض آب پرت کرد و گفت همین جا جلوی روی همه تان خفه اش می کنم. ملا گفت بچه ها بروید کمک بیاورید. همه جیغ و فریاد کردیم که کمک
کمک! حسین آقای همسایه دوید آمد خودش را انداخت توی حوض و زری کتک خورده پا سوخته را از توی حوض بیرون کشید.
عباس و رسول هر دو گریه افتادند که دیدی بالکل آبرویمان رفت. ملا گفت من که گفتم داد و فریاد نکنید تا زنها قضیه را حل کنند. حسین آقای همسایه دست رسول را گرفت و گفت آقا رسول شما بیا برو به سرخانه و زندگیت ما همسایهها مواظب عباس هستیم. رسول سرش را گذاشت روی شانه حسین آقا و زار زار گریه میکرد و میگفت آبرویمان رفت.
زنهای همسایه زری را با وساطت همسایه ها و ملا به دکتر بردند. بعد از مایعنات معلوم شد در شکم زری یک کیست بزرگ متورم شده و طفلک به خاطر یه بیماری معمولی ماهها بود که شکنجه و کتک میخورد. زری با وساطت ملا دوباره به مدرسه رفت. سالها بعد دیپلمش رو گرفت و در دانشگاه پهلوی شیراز پزشکی قبول شد و سالها بعد با استاد آمریکایی دانشگاه پهلوی شیراز ازدواج کرد و به آمریکا رفت.
زری امروز در بوستون ماساچوست یکی از محققین بیماری های داخلی و خونی شده و همه خواهر و برادرهایش رو هم به امریکا برد.
عباس ، برادر بزرگ زری را بعد از سالها توی نیویورک دیدم. عباس یه رستوران بزرگ ایرانی داره و وقتی از خاطرات زری و اتفاقات اون دوران حرف میزدیم حرف های عجیبی میزد. میگفت الان نوه هاش که دیگه ایرانی- آمریکایی هستن، هر چند وقت یک بار با پسرهای زیادی توی امریکا زندگی میکنند بدون
اینکه ازدواج کرده باشن و حتی نوه هاش با دوست پسرهاشون میان به دیدن بابابزرگ (عباس) و جلوی بابازگشون هم لب و لوچه همدیگه رو میبوسن و وقتی عباس یاد اون روزها میافتاد کلی خودش رو سرزنش میکنه و شرمنده میشه و همه ثروت و دارایی های الانش رو، مدیون همون زری میدونه که چقدر کتکش زده......
محمد حسین پاپلی- استاد ایرانی دانشگاه سوربن پاریس
آنچه هستيد نتيجه فكر شما است.((وين داير))
دنيا گلي است كه گلبرگ هايش خيالي و خارهايش حقيقي است.((سينوا))
چقدر عاقلند آنهايي كه در عشق احمق اند.((ويكتور هوگو))
مردان كامياب غالبا از شكست، ميوه پيروزي چيده اند.((گوته))
مردان مقاوم و باتجربه هميشه فرصت دارند كارها را از اول شروع كنند.((گوته))
مرد با اراده مردي است كه شخصيت انفرادي خود را در اجتماع گم نمي كند و شجاعت آن را دارد كه باورهاي خاص خود را آشكار نمايد.((اسكار وايلد))
آن كه برنامه ها را از پايان به آغاز مورد گفتگو و ارزيابي قرار مي دهد، براستي در حال سرپوش گذاري بر روي چيزي است.((اُرد بزرگ))
گفتگو با آدميان ترسو، خواري در پي دارد.((اُرد بزرگ))
آن كه پياپي سخنتان را مي بُرد، دلخوش به شنيدن سخن شما نيست.((اُرد بزرگ))
جايي كه شمشير هست آرامش نيست.((اُرد بزرگ))
یه اصفهانی یک خوشه انگور را به خانه برد و به زن و فرزندانش هرکدام یک دانه داد. بچه ها گفتند: بابا جان چرا یک دانه؟ مرد جواب داد: عزیزانم ! بقیه اش هم همین مزه را می دهد. یه نفر با یه اصفهانی دست به یقه میشه.اصفهانی بجای عمل متقابل التماس کنان با لهجه شیرین اصفهانی میگه آقا شما را به خدا یقمو ول کنین گوشمو بیگیرین.آخه یقم پاره میشه.
|