چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

Home Profile Archive Links Posts Designer
درد
غمگین ترین “درد”… “مرگ ” نیست دلبستگی به کسی است که بدانی “هست” اما… “اجازه ی” بودن در کنارش را نداری…

+  سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۴ | 10:8 | اِم  | 
من تب زده بیمار و....تو انگار نه انگار
من تب زده بیمار و....تو انگار نه انگار
لب تشنه ی دیدار و....تو انگار نه انگار

دور از تو شده سنگ صبور من دل تنگ
یک گوشه ی دیوار و....تو انگار نه انگار

از چشم تو افتاده ام و زیر عبورت
له میشوم این بار و...تو انگار نه انگار

دل تنگی و بی هم نفسی حال خرابی ست
روی دلم آوار و....تو انگار نه انگار

من را به گناهی که نگاه تو در آن بود
بردند سر دار و...تو انگار نه انگار

جان میکنم و محو تماشایی و هر روز...
این حادثه تکرار و....تو انگار نه انگار

بی مرگ نشد لایق چشمان تو باشم
حالا شدم انگار و....تو انگار نه انگار

+  دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۴ | 10:0 | اِم  | 
...
کنار پنجره یک جفت چشم بارانی
نشسته اند به یک انتظار طولانی

نشسته اند و برای تو شعر می خوانند:
تو هیچ چیز از احساس من نمی دانی

بگیر از من عاشق هوای عشقت را
کلید را نگذارند دست زندانی !

اگر که حال مرا خواستی؟ تصور کن
صدای نی لبکی در هوای طوفانی

اگرچه در قدمت سر به گور خواهم برد
مباد آنکه به تردید ، سر بچرخانی

تو پا کشیدی و رفتی خدا به همراهت
خدا به همراهت ای دلیل ویرانی

+  یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۴ | 13:42 | اِم  | 
بازی تلخی است، وقتی در قماری سرسری……
بازی تلخی است، وقتی در قماری سرسری……
خشت خشتم را به دست آورده ای با دلبری!!!!!

برگهایم را به آتش بسته پاییزِ "دلت"……
در خیابان ، زرد و تنها مانده ام... تا بگذری!!!!

در غیاب روزهای رفتنت حک کرده ام……
اسم زیبای تو را ؛ بر خاتم انگشتری!!!!

در مدار چشمهای روشن خورشیدی ات ……
همچنان میچرخد و میخواهدت این مشتری!!!!

این همه پروانه را مشغول خود کردی چرا؟؟؟
اینقدر شاعر که در آغوش خود می پروری!!!!

صبح ها ،دنبال تو خورشید هم سر می زند...
از قوانین طبیعت ؛یک سر و گردن سری!!!!

آمدی در خواب من؛ پیراهن یاسی بپوش…
دشت گُل وقتی به تن داری ؛تماشایی تری!!!

شانه را بگذار و از آیینه دلجویی بکن……
وای ! اگر از زلف زیبایت بیفتد روسری!!!

+  یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۴ | 12:49 | اِم  | 
ازعشق توگفتن شده کارم چو عبادت
ازعشق توگفتن شده کارم چو عبادت
می میرم ازاین عشق توجانم به فدایت

چون یادتوباشد،می ومستی چه نیازست؟
حالم تو ببین ای دل وجانم به فدایت

از گلشن تومستم و ازغم خبری نیست
بی باده خوشم ،روح و روانم به فدایت

من بنده عشقم توشدی شاه ولایت
قربان قدت این دل وجانم به فدایت

غیرازتوکسی با دل من نیست ولیکن
قلبت شده سلطان دلم ای به فدایت

من دربه در کوی صنم بودم واکنون
دیوانه شدم ازلب تو جان به فدایت

+  یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۴ | 9:52 | اِم  | 
حال ما با دود و الکل جا نمی آید رفیق
حال ما با دود و الکل جا نمی آید رفیق

زندگی کردن به عاشق ها نمی آید رفیق

 

روحمان آبستن یک قرن تنها بودن است

طفل حسرت نوش ما دنیا نمی آید رفیق

 

دست هایت را خودت "ها"کن اگر یخ کرده اند

از لب معشوقه هامان "ها" نمی آید رفیق

 

هضم دلتنگی برای موج‌ها آسان نیست

آب دریا بی سبب بالا نمی آید رفیق

 

یا شبیه این جماعت باش یا تنها بمان

هیچکس سمت دل زیبا نمی آید رفیق

+  شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۴ | 13:3 | اِم  | 
...
باید از سمت خدا معجزه نازل بشود... تا دلم باز دلم باز دلم دل بشود...

+  شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۴ | 9:18 | اِم  | 
حافظ
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سپرم
 
چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
 
بر آستان مرادت گشاده‌ام در چشم
که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم
 
به هر نظر بت ما جلوه می‌کند لیکن
کس این کرشمه نبیند که من همی‌نگرم
 
به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

 

+  یکشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۴ | 12:14 | اِم  | 
خاک صحرای جنون در چشم گریان می کشم
 

خاک صحرای جنون در چشم گریان می کشم

ناز سرو از گردباد این بیابان می کشم

دور باش حسن را با پاک چشمان کار نیست

از حجاب خویشتن در وصل هجران می کشم

نیست خون مرده لایق چنگل شهباز را

پای خواب آلود از خارمغیلان می کشم

از کنار عرصه می گویند بازی خوشترست

خویش را در رخنه دیوار نسیان می کشم

چون صدف در پرده غیب است دایم رزق من

در کنار بحر ناز ابر نیسان می کشم

می کنم از زخم تیغش شکوه پیش بیدلان

پنجه خونین به روی آب حیوان می کشم

نیست مور قانع من در پی تن پروری

منت پای ملخ بهر سلیمان می کشم

نیست از بی دست و پایی گر نمی آیم به خود

بهر برگشتن به کوی یار میدان می کشم

عاقلان دیوار زندان رخنه می سازند و من

نقش یوسف بر در و دیوار زندان می کشم

می شود بر دیده خونبار من عالم سیاه

از دل صد پاره تا آهی بسامان می کشم

نیست صائب بهر دنیا آه دردآلود من

بر سواد آفرینش خط بطلان می کشم

+  سه شنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۴ | 10:40 | اِم  | 
ای خدا یار من آنجاست ، حواست باشد؛
ای خدا یار من آنجاست ، حواست باشد؛
او نشان کرده ی اینجاست ، حواست باشد…!

یار من مویِ سرش ، قیمت صد فرهاد است؛
قصه اش قصه ی فرداست ، حواست باشد…!

گرچه بدجور دلم تنگه براش
همچنان شاه غزل هاست ، حواست باشد…!

او نگاهم نکند ، یا نخرد حرف مرا...
هرچه هست بینِ خود ماست ،حواست باشد!

همه ی دلخوشی و زندگی ام، بودن اوست؛
برود، آخردنیاست! حواست باشد…!

نگذاری احدی تیشه برویش بزند !
شیشه ی عمر من آنجاست، حواست باشد....!

+  دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۴ | 10:36 | اِم  | 
 " شل سیلور استاین "
ﺷﺎﻋﺮ ﻭ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻧﺪ .

ﻓﺮﺷﺘﻪ ﭘﺮﯼ ﺑﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺍﺩ ،
ﻭ ﺷﺎﻋﺮ، ﺷﻌﺮﯼ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ .

ﺷﺎﻋﺮ ﭘﺮ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﻻﯼ ﺩﻓﺘﺮ ﺷﻌﺮﺵ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﺶ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﮔﺮﻓﺖ .

ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺷﻌﺮ ﺷﺎﻋﺮ ﺭﺍ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﻣﺰﻩ ﻋﺸﻖ ﮔﺮﻓﺖ .

ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ . ﺩﯾﮕﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﻥ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .!

ﺯﯾﺮﺍ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﺩ ، ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ،

ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺰﻩ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﭽﺸﺪ ، ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ .


" شل سیلور استاین "

+  یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۴ | 8:9 | اِم  | 
افشين صالحي
چقدر شب اضافه مي آيد
وقتي كه نيستی . . .

افشين صالحي

+  یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۴ | 8:9 | اِم  | 
روزگار بی وفا با من غریبی می کند
روزگار بی وفا با من غریبی می کند
این دل درد آشنا با من غریبی می کند

قصه ای دارم جدا از قصه های آشنا
چون کلاغ ماجرا با من غریبی می کند

کشتی سودایی ام بر موج تنهایی نشست
ساحل و آن ناخدا با من غریبی می کند

چهره ای در آینه از عشق و شادی می سرود
شعرها، آیینه ها با من غریبی می کند

دفتر دلتنگی من گشته پر نقش و نگار
سادگی در سایه! ... ها ... با من غریبی می کند

دیرگاهی همدم ابر بهارم روز و شب
ابرها دیگر چرا با من غریبی می کند؟؟

کاش فریادی بلند این بغض ها را می شکست
گریه های بی صدا با من غریبی می کند

+  یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۴ | 8:8 | اِم  | 
...
تا که گفتم عشق، قلبم ایستاد!
وای عاشق، عشق، مشکل‌ها فِتاد!

اِقراَ بِسمِ‌ٱلعِشق، وحی‌اَم می‌رسد
«عشق، شوری در نهادِ ما نهاد»

اَشهَدُ اَنَّ که من عاشق شدم
سر در آوردم به ناگه از معاد!

من، میانِ آن دو «گنبدگونه ها»
هرچه ایمان داشتم، دادم به باد!

آی مردم در کتابِ عاشقی
از لبانش، آیه‌ها دارم به یاد!

حافظِ کُلِّ لَبش اکنون منم
چشمِ او ‌در حکمِ آیاتِ جهاد!

«عشق، اُسطرلابِ اسرارِ خداست»
اسمِ عشق آمد، خدا هم ایستاد

لیلی

+  یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۴ | 8:7 | اِم  | 
شیخ بهائی

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی

تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی

بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را

آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی

بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من

خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی

دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟

ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم

حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی

رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن

آستین این ژنده، می‌کند گریبانی

زاهدی به میخانه، سرخ روز می‌دیدم

گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی

زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم

می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی

خانهٔ دل ما را از کرم، عمارت کن!

پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید

بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی

+  شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۴ | 13:2 | اِم  | 
Next
Biography ...

چه رنجی می کشد
آن کس که انسان است
و از احساس سرشار




Designed by : Black Theme