چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

Home Profile Archive Links Posts Designer
...
شنبه با باده و انگور شروع کردم باز
با لب و با غزل و شور شروع کردم باز

شده یکشنبه هنوزم ز لبت ماندم مست
من که با باده و سنتور شروع کردم باز

از دوشنبه چه بگویم که چه شیرین شده ام
چشم دشمن بشود کور شروع کردم بـــــاز

چون سه شنبه زده ام فال خودم از حافظ
شده این دولت دل دولت منصور شروع کردم باز

چارمین شنبه ی من روز قشنگی شده است
که به چشمت شده پر نور شروع کردم باز

باز پنج شنبه و من دست به دامان غزل
سر زخمم شده ناسور شروع کردم باز

جمعه شد این دل من باز چه افسرده شده
به امیدی که شود شنبه ی من جور شروع کردم باز

+  شنبه سی ام آبان ۱۳۹۴ | 9:51 | اِم  | 
حافظ
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کجا رویم بفرما از این جناب کجا

مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا

بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا


حافظ

+  سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ | 12:51 | اِم  | 
سایه

 امیر هوشنگ ابتهاج :

فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت


 که شکیب دل من دامن فریاد گرفت
 

آن که ایینه ی صبح و قدح لاله شکست
 

خک شب در دهن سوسن آزاد گرفت

آه از شوخی چشم تو ، که خونریز فلک
 

دید این شیوه ی مردم کشی و یاد گرفت
 

منم و شمع دل سوخته ، یارب مددی

که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت
 

شعرم از ناله ی عشاق غم انگیزتر است

داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت

سایه ! مکشته ی عشقیم ، که این شیرین کار
 

مصلحت را ، مدد از تیشه ی فرهاد گرفت

+  شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۴ | 13:30 | اِم  | 
...
جسورانه به شيري كه بر سر راه ام قرار گرفته، مي تازم و مي بينم كه سگ كوچك خرمايي رنگ و مهرباني بيش نيست.((فلورانس اسكاول شين)) 

 

هر انساني با آگاهي كامل به آيين عشق، پا به اين سياره ي خاكي مي گذارد. مشكل شما هر چه باشد، امتحان محبت است. اگر بتوانيد از راه محبت در اين آزمايش پيروز شويد، مسأله شما حل خواهد شد. اگر نه، آنقدر به درازا خواهد كشيد تا از راه محبت، مسأله خود را حل كنيد. زيرا مشكل شما مجالي براي تشرف به آيين عشق است.((فلورانس اسكاول شين)) 

 

فقر در كوي هنرمندان و رنجبران راه ندارد و شادماني در خانه اي است كه مهرباني در آنجا حكومت مي كند.((ويليام شكسپير)) خطاي اين گفته را گزارش دهيد

 

بر اين باورم كه سرنوشت انسان را تنها محبت مشخص مي كند و بس.((ويليام شكسپير)) 

 

چيزي كه در زن مرا تسخير مي كند مهرباني اوست، نه روي زيبايش؛ من زني را بيشتر دوست دارم كه مهربانتر باشد.((ويليام شكسپير)) 

 

بايد ترسيد؛ آنگاه كه مستبدان مهربان مي شوند.((ويليام شكسپير)) 

 

هر كس لطف بهار مي خواهد، بايد دشواري زمستان را تاب آورد.((ژان ژاك روسو)) 

 

بهترين وسيله براي جلب محبت ديگران، نيكي كردن به آنهاست.((ژان ژاك روسو)) 

+  جمعه بیست و دوم آبان ۱۳۹۴ | 19:9 | اِم  | 
تصویر آرامش
تصویر آرامش

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را به تصویر بکشد.

نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از خورشید به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در چمن می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد. اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بودند. این تابلو با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هیچ هماهنگی نداشت.اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید.آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
آرامش چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل و بدون کار سخت یافت شود ، بلکه معنای حقیقی آرامش این است که هنگامیکه شرایط سختی بر ما می گذرد آرامش در قلب ما حفظ شود

+  دوشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۴ | 21:9 | اِم  | 
آرامش

اهل آرامش!

 اهل آرامش که شدی،آرام آرام درمیابی که این وادی کوچه بن بست ندارد

همه کوچه ها بهم راه دارند! ساکنینش همه عاشق به هم و اهل همدلی اند و عاشق زندگی .

آری اهل آرامش که شدی، به آرامی پی میبری که زندگی یک نفس است،که همین لحظه تنفس بکنی!

 اهل آرامش که شدی، از گذشته به آرامی عبور میکنی و روح و روانت را با ناملایمات قدیمی آزرده نمیکنی!

ذهن و فکرت را در آینده به پرواز در نمی آوری تا کبوتر جانت به تیر اضطراب و ترس از آینده، زمین گیر شود!

اهل آرامش که شدی،خواهی آموخت که بهترین احساس آدمی عشق ورزی و دوست داشتن دیگران است!

یاد میگیری که دوست داشتن، بی نیاز از دلیل و محتاج دل است!پس به تقویت و زیبایی دلت میپردازی!

 ازشرارت،کینه و مکر وحسادت دلت را تهی و مهیای جذب انوار الهی میسازی! به تدریج آرام و آرامتر میشوی اما هنوز عضو وادی آرامش محسوب نمیشوی!

مشتاقانه پیش میروی تا آنجا که بی قید و شرط و بی هیچ توقعی،به حمایت از دیگران میپردازی!

با غمهای آنها متاثر و با شادیهایشان مسرور میشوی!

 اهل آرامش که شدی شاد کردن دیگران بیشتر از شاد بودن خودت به دلت می چسبد،حال خوشی پیدا میکنی! از درون به خود میبالی!ارزشمندتر از همیشه ات میشوی!

به این نقطه که برسی آرامش وجودت را فرا میگیرد، آرامگر میشوی!

نه به راحتی میرنجی و نه به آسانی میرنجانی!سلام صبح جمعه شمابه شادي...

+  جمعه پانزدهم آبان ۱۳۹۴ | 9:36 | اِم  | 
داستان زیبای : شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم
ﻫﻤﺴﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻂ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ .
ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﮔﻔﺖ : ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺳﺎﺯﻡ
ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﯽ؟
ﮔﻔﺖ : ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﻢ .
ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻗﯿﻤﺖ ﺁﻥ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﺒﻠﻐﯽ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ !
ﻫﻤﺴﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻣﺒﻠﻎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ ، ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺎﻥ ﻓﻘﯿﺮﺍﻥ ﻗﺴﻤﺖ ﮐﺮﺩ.
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺷﺐ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﻬﺸﺖ ﺷﺪﻩ، ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﺷﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺍﻩ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﺴﺮ ﺗﻮﺳﺖ !!..
ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ ؛
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻗﺼﻪﯼ ﺁﻥ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ !
ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻧﺰﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺳﺎﺯﺩ .
ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﯽ؟
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﮔﻔﺖ : ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﻢ .
ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺑﻬﺎﯾﺶ ﭼﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﺒﻠﻐﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩ !
ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﻧﺎﭼﯿﺰﯼ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪﺍﯼ !
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻫﻤﺴﺮﺕ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺗﻮ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽﺧﺮﯼ !!!

ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ، ﻓﺮﻕ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺳﺖ !!!...
ﺍﺭﺯﺵ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ رضای خدا باشد نه برای معامله با خدا…!

+  جمعه پانزدهم آبان ۱۳۹۴ | 7:17 | اِم  | 
فاضل نظری

باز در خود خیره شو، انگار چشمت سیر نیست

درد خودبینی است می دانم تو را تقصیر نیست

 

کوزه ی دربسته در آغوش دریا هم تهی است

در گل خشک تو دیگر فرصت تغییر نیست

 

شیر وقتی در پی مردار باشد مرده است

شیر اگر همسفره ی کفتار باشد، شیر نیست

 

اولین شرط معلم بودن عاشق بودن است

شیخ این مجلس کهن سال است اما پیر نیست

 

در پشیمانی چراغ معرفت روشن تر است

توبه کن! هرگز برای توبه کردن دیر نیست

 

همچنان در پاسخ دشنام می گویم سلام

عاقلان دانند دیگر حاجت تفسیر نیست

 

باز اگر دیوانه ای سنگی به من زد شاد باش

خاطر آیینه ی ما از کسی دلگیر نیست

+  چهارشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۴ | 10:0 | اِم  | 
 حسین منزوی
ز تمام بودنی ها
"تو" همین از آن من باش
که به غیر با "تو" بودن
دلم آرزو ندارد!❤️

حسین منزوی

+  پنجشنبه هفتم آبان ۱۳۹۴ | 7:14 | اِم  | 
وحشی  بافقی

 روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کنيد

همه را مســــت و خراب از مــــي انــــگور کنيـــــد

 

مزد غـسـال مرا سيــــر شــــرابــــــش بدهيد

مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهيد

 

بر مزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ

پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ

 

جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد

شاهدي رقص کند جمله شما کـــف بزنيد

 

روز مرگــم وسط سينه من چـــاک زنيـد

اندرون دل مــن يک قـلمه تـاک زنـيـــــــد

 

روي قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار برفـــت

آن جگر سوخته خسته از اين دار برفــــت

+  چهارشنبه ششم آبان ۱۳۹۴ | 13:30 | اِم  | 
امروز برای دل من حوصله داری؟
امروز برای دل من حوصله داری؟
یا مثل همیشه تو برآیم گله داری
 
آغوش پر از حسرت من منتظر و تو
تنها فقط اصرار به این فاصله داری 
 
آمار همه دلهره هایم شده تقویم
چون بَم به میانش هوس زلزله داری
 
در بین رقیبان تو من تلخ ترینم 
عمریست که با چشم و دلم مساله داری
 
سر سلسله صورت من موی سپید است
قصد گذر از صورت این سلسله داری
 
من ترس رها گشتَن ِاز دام تو دارم
تو نیّت پرواز پر چلچله داری 
 
گفتم که بیا بر سر دیدار قدیمی 
اما تو نوشتی که کمی مشغله داری
زهراسادات قاسمی
+  چهارشنبه ششم آبان ۱۳۹۴ | 13:13 | اِم  | 
دلتنگى
اشک ازدلشکستگی میاد
سکوت ازتنهایى
لبخند ازمهربانى
وپیام ازدلتنگى
دلتنگتم رفیق.

+  چهارشنبه ششم آبان ۱۳۹۴ | 12:58 | اِم  | 
آنتونى رابينز
آنتونى رابينز مى گويد: موفقيت يعنى آنطور كه دلِ خودتان مى خواهد زندگى كنيد؛ كارى كه خودتان دوستش داريد را انجام دهيد؛ آدمى كه خودتان دوستش داريد را دوست بداريد، لباسى كه خودتان مى پسنديد را به تن كنيد، در راهى كه خودتان انتخاب كرديد قدم برداريد ... به تعبيري با تمام تاسف « ما بيشتر مي پسنديم كه خوشبخت نباشيم اما ديگران ما را خوشبخت بدانند تا اين كه خوشبخت باشيم اما ديگران ما را بدبخت بدانند..

 

+  سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴ | 13:2 | اِم  | 
مولوی
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مبـاد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان من است
مولوی

+  سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴ | 8:21 | اِم  | 
رفته تصویرت ولی با من صدایت مانده است
رفته تصویرت ولی با من صدایت مانده است
مثل لک قاب بر دیوار جایت مانده است

من دلم دریاست، موسی باش! حتی برنگرد
تا نبینی بر تن من رد پایت مانده است

عشق آن روزی که ما را آشنا میی کرد گفت
کاش فردا هم ببینی آشنایت مانده است!
.
ماهی و افسوس با هر برکه قسمت می کنی
خاطراتی را که از دریا برایت مانده است
.
"کی تو را از یاد خواهم برد؟" گفتم؛ عشق گفت
بی نهایت، بی نهایت، بی نهایت مانده است

+  یکشنبه سوم آبان ۱۳۹۴ | 10:59 | اِم  | 
Next
Biography ...

چه رنجی می کشد
آن کس که انسان است
و از احساس سرشار




Designed by : Black Theme