چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

Home Profile Archive Links Posts Designer
چه شب است یارب امشب  که ستاره ای برامد

                                                      که دگر نه شوق خورشید و نه مهر ماه دارد

مکنید درد مندان ،گله از شب جدائی

                                                    که من این صباح روشن زشب سیاه دارم

 که نه روی خوب دیدن گنه است پیش سعدی

                                                    تو گمان  نیک بردی  که من این گناه دارم

 

 

 

+  دوشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۹ | 21:47 | اِم  | 
خب نظرتون چیه ؟؟؟؟؟؟
برگ وباد

چه زیباست و رویایی هم آغوشی برگ وباد. در ان لحظه که می آید نسیم سرد صبگاهی به ورزش می کشاند جسم خواب الود برگ ها را، در ان سر پنجه ی باد هوس باز که میاید به سوی ان تن خسته ودر خواب خوش برگ جوان، اهسته اهسته و شاید نرم نرمک می کند احساس اندام لطیفش را ،میکشد بر جسم خود ان دانه برگ چشم رویا را،ولی افسوس ان عشق وهوس از دیده ی عاشق که بی پروا میان برگ می اید ،تن رنجور او با یک رگ سبز لطیف از هسته خود وصل گشته به سرشاخه مادر گونه اش.

می پیچپد و می خزد میان آن برگ دستان تنومند باد جوان لبهای ترک خورده و پر خشم برگ اشک را از چشم باد آویز می سازد ولی عشق و هوس برگ را جدا کرده و با دستان آن باد جوان به اوج ابرها بالا و بالاتر کشاند ،آری او با دیده تردید و شک می بیند اینک که درد راه عاشق جان سپاری حکم داور می کند آن می خزد  این می رود شاید به جای دیگری شاید به راه دیگری .

دستان پر از لرزش مادر بسوی آسمان خواهان طفل خود شده اما میان مادر وعاشق اینک تن عاشق محیا بهر این برگ جوان گشته می خیزد اوبالا بالا و بالاتر او در میان گرد دستان هوس باز باد بهاری در آن میان از اوج تا روی زمین در حلقه گردباد خشم آلود آن برگ جوان زندانی است دیگر مجال راه رفتن نیست .

رگها یکی بعد از یکی خشکیده و رنجور شده دستان مادر بر روی سر آویزه تنها شده چشمان زیبا می بیند اینک هم آغوشی برگ باد جوان را ،اما میان برگ و باد اینک برگ زندگی را باخته چه زیباست از آن بالا به پائین سرنگون گشتنه برگ قصه  ما......

نویسنده کتاب تکیه بر نگاه (ر.گ)

                                             

+  شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۸۹ | 16:57 | اِم  | 
خداوندا! ياد خود را در دل ما آنقدر شيرين و دلنشين کن که از ياد غير تو غافل شويم و عطش کمال بي منتهايت را در دل ما بينداز تا هيچ چيز جز رسيدن به جمال تو، سيرابمان نکند!
+  جمعه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۹ | 13:20 | اِم  | 
سلام این خبر داغ داغه وقتش کمه
توجه                                  توجه

فرم ثبت نام شرکت در مسابقه جام جهانی رسید لطفا علاقه مندان پس از دانلود فرم آنرا تکمیل کرده و به آدرس ایمیل زیر بفرستند درضمن تا فردا یک ساعت قبل از شروع بازی مهلت دارد

معتبره معتبره  مطئن باشید

اینم لینک دانلود 

http://www.upload4files.tk/download.php?file=9698a22997b9564967330d8bd36659b3

 اینم ایمیل 

ali_tempo2002@yahoo.com

 

 

شرکت  کنید ضرر نداره هیجان داره  . منم هستم

منتظرم دوستان

 

+  پنجشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۹ | 13:48 | اِم  | 
اگه فهمیدید این شعر از کیه به مننم خبر بدید!!
صفایی بود دیشب با خیالت خلوت مارا

                                                             ولی من باز پنهانی توراهم آرزو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می در صبو کردی

                                                         من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم       

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

نظرتون چیه ؟؟؟؟

در این دنیا که نامردان عصا از کور می دزدند

 من از خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم

 

+  چهارشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۸۹ | 21:18 | اِم  | 
اینم شاهکار یه دوست بابا واقعا خیلی دمتون گرم
كاش همسفري بود
همراه
كاش جاي كفش پاي سفر بود
مقصد همين نزديك است
من
به بيراهه رفتم...

یه دوست 

+  سه شنبه هجدهم خرداد ۱۳۸۹ | 15:28 | اِم  | 
گاه کوچکم ميبيني و گاه بزرگ ، نه کوچکم و نه بزرگ . خودت هستي که دور مي شوي و نزديک...
+  دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۹ | 20:30 | اِم  | 
حسرت...وبعد....
بابا با مراما اینجوری خجالتمون ندید
+  یکشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۸۹ | 20:59 | اِم  | 
چقدر دوستان با مرامند دم شما گرم...
در من انگار كسی در پی انكار من است یك نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یك نفر ساده چنان ساده كه از سادگی اش می توان یك شبه پی برد به دلدادگی اش
حتم دارم كه تویی آن شبه آیینه پوش ، عاشقی جرم قشنگی است به انكار مكوش

+  جمعه چهاردهم خرداد ۱۳۸۹ | 14:32 | اِم  | 
اینم یه اموزش مفید
سلام اینم آموزش مفید برای مبارزه با خراب کاری که یه دوست خوب برام فرستاده منبعشم هم نگفته  هرکسی زحمت کشیده هرجا هست موفق و سربلند باشه

+  جمعه چهاردهم خرداد ۱۳۸۹ | 14:21 | اِم  | 
هرگاه احساس کردی گناه کسی آنقدر بزرگ است که نمیتوانی او را ببخشی
بدان
اشکال از کوچکی روح توست نه بزرگی گناه او.....

+  پنجشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۸۹ | 6:55 | اِم  | 
این مطلب را یکی از دوستانم برایم ایمیل کرده بود بخونید جالبه
اعتقاد ات تبتي ها به شناخت درون بسيار جالب است تا جايي كه اگر كسي زمان تولد خود را بدقت حتي به ساعت و ثانيه بداند تسلسل روح وي را در كالبد ها ي گذشته و آينده تشخيص خواهند داد.

اين ؛ يكي از آزمونهاي دلاي لاما( از كاهنان برجسته آنهاست ) است براي اين آزمون زمان بگذاريد

از آن لذت خواهيد برد

 دلاي لاما توصيه ميكند كه آن را بخوانيد چرا كه برايتان مفيد است

فقط 4 سوال

پاسخها روشنگر خواهند بود

+  سه شنبه یازدهم خرداد ۱۳۸۹ | 18:32 | اِم  | 
این مطلب هم زیبا بود حالشو ببر
سلام هم صحبت روزای رفته

سلام ای مرد دیزور و شکسته

سلام کردم جوابم را ندادی

نمی گی دلبرت این دل رو بسته

چی شد رفتم دیگه رفتم که رفتم

واست بیهوده موندم یا شکستم

از این روزا که موندم پای عشثت

 بگو باید چه جوری دل می بستم......

<حامی>

+  دوشنبه دهم خرداد ۱۳۸۹ | 17:28 | اِم  | 
اینم یکی از اون حرفاست جالبه نظرتون چیه؟؟؟؟
انسانها مثل کتاب هستند : تا وقتی تموم نشن برای دیگران جذاب هستند . پس سعی کن خودت رو جلوی دیگران تند تند ورق نزنی تا زود تموم بشی ، برای اینکه وقتی تموم بشی مطمئن باش میرن سر یک کتاب دیگه
+  یکشنبه نهم خرداد ۱۳۸۹ | 20:45 | اِم  | 
اینم از قولی که داده بودم ...
من به احساس محبت محتاج و به اندازه یک یاس طراوت دارم .

من به دل محتاجم، و به عشقی که مرا می سازد ، زنده ام میدارد ، خون امید به قلب خسته ام می آرد

من به احساس وفا محتاجم 

به صمیمیت یک بوسه گل سرخ که خاری دارد ، من به خاری که گل سرخ به ساقش دارد وبه دستان لطیفم گل سرخ میکارد و مرا زنده به گل سرخ وفا می سازد ،

باز هم میگویم...

به همان خار گل سرخ بسی محتاجم ...

خاری از جنس تحمل که بر من میدارد دست احساسم را که برای حس آن ،تک گل سرخ که به سوییش بروم ،

دست به شاخش ببرم و گل سرخ وفا را چینم باز هم می گویم من ب ه او محتاجم

این که میگویم من به او محتاجم ،!احتیاج عشق است ، امید است و صفا و خوبی .من به احساس قشنگ بودن ،با تمام غمها ،با تمام اندوه ، با دل و جان می گویم ، من به حق محتاجم، به همان لفظ قشنگ روی سجاده مهر ،گونه بر خاک زمین خواهم داد ، و زدل می گویم که ای خدای هستی شادی هر هستی

من به تو محتاجم....

                                         نوشته :سنگ صبور

+  جمعه هفتم خرداد ۱۳۸۹ | 11:44 | اِم  | 
Next
Biography ...
چه رنجی می کشد
آن کس که انسان است
و از احساس سرشار




}); });
Code <->

آمارگیر وبلاگ

>