چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

Home Profile Archive Links Posts Designer
عارفانه
تقدیم به او که یاد داد عاشق باشم"
چه سخت گذشت تا بفهمم بودنم را و چه ساده میگذرد رفتنم،
اما در این بودن و رفتن به من یاد دادی عاشق باشم
چه زود گذشت آن زمان که مرا درس عشق دادی و محبت را ضمیمه
وجودم کردی و در پیوست نهادم حک نمودی:
دوست بدار و عاشق باش

آری تو در وجودم دوست داشتن را به ودیعه نهادی
چگونه ستایش کنم تو را که ناتوانتر از آنم که برای تو بنویسم
و چه زود گذشت بودنم و زود میرود رفتنم
میدانم میروم ومیدانم که باید بروم
اما به کدامین منزل بیاسایم
بسیار دوستت دارم، من عاشقم مهربان

آخر تو به من آموختی عشق را، اگر من اکنونم به عشق آمیخته است
چون تو مرا کشاندی .
پس چرا احساس میکنم دیگر دوستم نداری
نمیدانم........... شاید اشتباه میکنم
چون تا زمانی که که من در ملک تو هستم امیدوارم .

راستی اگر مرا از مُلکت راندی به کدامین ملجا پناه ببرم ؟

اما هر جا بروم مُلک توست و این شادیم را افزون میکند که هر جا

بروم ا زآن توست................پس هنوزدوستم داری

+  چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۹ | 17:1 | اِم  | 
بهترین باش

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،

ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید.

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی

 را شادمانه‌تر كن.......

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بود.

در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،

كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،

چندان دور از دسترس نیست.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

هر آنچه كه هستی، بهترینش باش.........

+  چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۹ | 17:0 | اِم  | 
متنی زیبا ولی غم انگیز
مادرش براي نگه داري و تامين مخارجش معمولا شب ها را كار مي كرد . گاها مي شنيد كه به او حرامزاده مي گفتند ولي او معني اين جمله را نمي دانست . مي دانست كه مادرش عطر ندارد ولي هميشه بوي عطر مي دهد ! يك بار كه از مادرش پرسيده بود حرامزاده يعني چي ؟ مادرش گريه كرده بود و او مي دانست كه نبايد به كسي اين جمله را بگويد ، چون مادرها با شنيدن اين جمله گريه مي كنند و او دوست نداشت كه هيچ مادري گريه كند . او عاشق مادرش بود . مادرش صبح ها برايش نان و كره درست مي كرد و شكر رويش مي پاچيد و او مي خورد . او عاشق لقمه هايي بود كه مادر در دهانش مي گذاشت . عصر ها مادر برايش كتاب كودكان مي خواند و او خود را جاي سوپر من و بت من مي پنداشت و مي دانست كه روزي سوپر من مي شود . زمستان رسيده بود . مي دانست مادرش شب ها از سرما در بيرون خانه مي لرزد . دوست داشت كاري بكند ولي نمي دانست چه كاري . معني فكر كردن را نمي دانست و گر نه حتما براي مادرش كاري مي كرد . يك شب كه مادرش نبود ، پليس به خانه آنها آمد و او را با خود برد . خارج از شهر ، زير يك پل ، جسدي بود كه او بايد شناسايي مي كرد . وقتي ملحفه را از روي جسد كنار زدند ، مادرش را عريان ديد كه سياه شده بود . پليس از او پرسيد كه جنازه را مي شناسد و او فقط گفته بود : مادر . كنار جسد چوبي ديده مي شد كه مادر را با او زده بودند .
شنيد كه پليس ها مي گويند : اين هم يك مورد ديگه . احتمالا يارو پول نداشته و درگير شدند و ... او نمي دانست درگير يعني چي .
پليس او را با ماشين به جايي برد كه همه بچه بودند . ديگر خبري از نان و شكر نبود و او خيلي دوست داشت بداند نوانخانه يعني چي ؟ چهره عريان مادر هميشه جلوي نظرش بود . دوست داشت لباسي گرم براي مادرش تهيه كند . در زمستان سال بعد ، يك روز كه پرستاري براي سركشي به اتاقش آمده بود او را آويزان از طنابي ديد بود كه كيسه هايي را هم در دست داشته بود . پرستارها گفتند : يك خودكشي موفق ديگر !
وقتي او را پايين آوردند و در كيسه هايي كه در دستانش بود باز كردند ، هزاران لباس را ديدند كه او براي مادرش جمع كرده بود و هيچ پرستاري تا به امروز نفهميد كه او خود را كشته بود تا براي مادرش كيسه لباسهاي گرم ببرد تا مبادا مادر
عريانش سرما بخورد . او عاقبت توانسته بود كاري براي مادرش بكند . همين
+  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۹ | 11:8 | اِم  | 
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کلاس ادبیات معلم گفت: ... فعل رفت را صرف کن!... رفتم ..رفتی. رفت.. ساکت میشوم میخندم !... ولی خنده ام تلخ میشود،... استاد داد میزند خوب بعد ادامه بده و من میگویم: رفت... رفت... رفت ... و دلم شکست، غم رو دلم نشست، رفت شادیم بمرد، شور از دلم ببرد ،... رفت ..رفت ..رفت... و من میخندم و میگویم...  خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ... کارم از گریه گذشته است به آن میخندم
+  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۹ | 11:7 | اِم  | 
نغمه های غم انگیز یک زندگی

در یک روز بارانی با دیدن زنی کنار خیابان به قصد رساندن او جلوی پایش ترمز کردم، بدون گفتن مسیر سوار شد.... کمی از هوای بارانی و نبود تاکسی سخن گفت و اینکه چقدر عجله دارد، به انتهای بزرگراه رسیدیم...از او عذر خواهی کردم و گفتم مسیرم متفاوت است. هنگام پیاده شدن کارتی از کیف خود در آورد و گفت اگر دوست داشتم به منزلش بروم... و من درمانده و حیران از این همه بدبختی که وجود او را در برگرفته، به علل و ریشه های این بیچارگی می اندیشم...!

.....

+  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۹ | 11:6 | اِم  | 
ارزش چانه زدن
در روم باستان, گروهي پيش گو به نام  سيبل ها نه کتاب در باره آينده امپراتوري روم نوشتند.کتاب ها را نزد  تيبريوس بردند.
امپراتور پرسيد: قيمت اين کتاب ها چقدر است؟
سيبل ها پاسخ دادند:صد سکه زر.
تيبريوس خشمگينانه آنها را از خود راند.
سيبل ها سه کتاب را سوزاندند و برگشتند و به  تيبريوس گفتند: هنوز هم صد سکه زر مي ارزند.
تيبريوس خنديد و امتناع کرد: چرا بايد براي شش کتاب بهاي نُه کتاب را ميپرداخت؟
سيبل ها سه کتاب ديگر را هم سوزاندند و برگشتند و گفتند: هنوز هم صد سکه زر مي ارزند.
تيبريوس تسليم کنجکاويش شد و تصميم گرفت آن ها را بخرد. اما تنها مي توانست بخشي از آينده امپراتوري اش را بخواند.
استاد مي گويد: يک نکته مهم در زندگي: وقتي فرصتي در اختيارمان قرار مي گيرد, چانه نزنيم.


+  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۹ | 13:24 | اِم  | 
ارزش چانه زدن
در روم باستان, گروهي پيش گو به نام  سيبل ها نه کتاب در باره آينده امپراتوري روم نوشتند.کتاب ها را نزد  تيبريوس بردند.
امپراتور پرسيد: قيمت اين کتاب ها چقدر است؟
سيبل ها پاسخ دادند:صد سکه زر.
تيبريوس خشمگينانه آنها را از خود راند.
سيبل ها سه کتاب را سوزاندند و برگشتند و به  تيبريوس گفتند: هنوز هم صد سکه زر مي ارزند.
تيبريوس خنديد و امتناع کرد: چرا بايد براي شش کتاب بهاي نُه کتاب را ميپرداخت؟
سيبل ها سه کتاب ديگر را هم سوزاندند و برگشتند و گفتند: هنوز هم صد سکه زر مي ارزند.
تيبريوس تسليم کنجکاويش شد و تصميم گرفت آن ها را بخرد. اما تنها مي توانست بخشي از آينده امپراتوري اش را بخواند.
استاد مي گويد: يک نکته مهم در زندگي: وقتي فرصتي در اختيارمان قرار مي گيرد, چانه نزنيم.


+  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۹ | 13:24 | اِم  | 
سه پرسش حياتي

 


+  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۹ | 13:23 | اِم  | 
نصیحت به خانم‌ها

مرد مجرد: مردیست که فرصت بدبخت کردن یک زن را از دست داده است!


مردها همه مثل هم‌اند فقط صورت‌هایشان فرق می‌کند!


عشق «کور» است اما ازدواج واقعا «چشم بازکن» است!


اگر مردی از شما پرسید به چه دسته کتابی علاقه‌مندید بگویید به دسته چک!


به یاد داشته باشید شوخی کردن با مرد برای او این مفهوم را ندارد که دارید به او جوک و لطیفه تعریف می‌کنید، بلکه آنها فکر می‌کنند که دارید به آنها می‌خندید و دستشان می‌اندازید!


اگر مرد به قصد قهر، خانه را ترک کرد شما هم در را ببندید!


بهترین راه برای وادار کردن یک مرد به انجام دادن کاری اینست که به او بگویید برای انجام آن کار خیلی پیر است.

+  دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۹ | 19:0 | اِم  | 
رابطه دانش آموزان با فیلمها
ریاضی: بازی با مرگ


 

نمره 10: میخواهم زنده بمانم


 

نماینده کلاس: پلیس جوان


 

 رئیس آموزش پرورش: پدرسالار


 

کیف: محموله مهم
امتحان فیزیک: ملاقات با مرگ
روزی که معلم نمی یاید: ماجراهای باورنکردنی
مدرسه دولتی: بینوایان


 

معلم پرورشی: مهر پدری
بابای مدرسه: مردی از جنس بلور
روزهای تعطیل: روز فرشته
شاگرد اول: لوک خوش شانس
دانش آموز مردودی: بر باد رفته
کلاس خصوصی: جیب برها به بهشت نمی روند
مدرسه ی غیرانتفاعی: به خاطره یه مشت دلار
سالن امتحان: پایگاه جهنمی
نمره بیست: پرنده کوچک خوشبختی
زنگ هنر: رنگ خدا
زنگ ورزش: دختری با کفش های کتانی
برنامه ی صبحگاهی: خواب و بیدار
زنگ خونه: دیوانه ای از قفس پرید
گروه سرود: آواز قو
دفتر مدرسه: سگ کشی
آ
ب خوری مدرسه: عطش
مشاور مدرسه: با من بمان
معاون و مدیر:قرمز
در دفتر مدرسه: خط قرمز
زنگ تفریح: پر پرواز
کلاس زبان: کیف انگلیسی
کتابخانه: در پناه تو
زنگ ریاضی: عشق + 2

+  دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۹ | 18:59 | اِم  | 

نام و نام خانوادگی : کاظم ترک زاده تربیزی 
موضوع انشاء : فواید کامپیوتر را توصیف کنید .

کامپیوتر چیز بسیار خوبی میباشد و برای ما خیلی لازم داریم . پدرم به من قول داده که که برای هر نمره بالای 12 در کارنامه ام یک تکه از آن را برای من بخرد ! فعلا پدرم یک موس خریده و قول داده ماه به ماه سیستم را آپدیت کند !پدرم در کامپیوتر خیلی میفهمد و حتی توانسته یک بار در اینترنت وارد كند!مادرم در برخورد با کامپیوتر خیلی شاسكول میباشد و روزی دوبار موس من را با جارو و بیل میزند ! حتی تازگیا در خانه تله موش هم کار گذاشته amstory.mihanblog.comاست به همین علت انگشت شست هردو پای پدرم قطع شده میباشد !
پدرم شب ها به کافی شاپ میرود و چت میکند‌ ! مادرم و پدرم همیشه در حال چک و لقد میباشند و مادرم به پدرم میگوید تو مگه خودت خواهر و مادر نداری که میری با دخترای خارجکی چت میکنی ! من هم در این مواقع حرف نمیزنم چون میدانم مادرم به من میگوید : کپو اوغلو ! اوشاخ پیس ! بیشین مشقاتو بینویس ! پدر من تازگیها در اورکات میباشد و من میدانم که اورکات خیلی بی ناموس میباشد و شنیده ام که خیلی دختر دارد و خیلی بد حجاب میباشند ! 
پدرم چند روزی است که موس من را قایم کرده و میگوید مزاحم درس خواندن من میباشد‌ ! خواهرم خیلی وقت است شوهر کرده است و الان هم خیلی بچه دارند ! 
من گاهی وقت ها به خانه آنها میروم و از آنجا کانتکت میکنم و با یک آیدی دخترانه با پدرم چت میکنم و لاو میترکانم ! پدرم خیلی دوروغ میگوید و در کامپیوتر میگوید بچه جردن بوده است و یک روز صبح بلند شده است و دیده در جوق دروازه دولاب است او میگوید آب زده ما رو آورده پایین ! کامپیوتر بسیار مفید میباشد و من آن را خیلی دوست دارم.
و این بود انشای من

 

منبع:فوژان.میهن بلاگ.کا

+  شنبه بیستم شهریور ۱۳۸۹ | 21:42 | اِم  | 
خوشبختی

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می amstory.mihanblog.comکرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد

+  شنبه بیستم شهریور ۱۳۸۹ | 21:36 | اِم  | 
آرامش و نا آرامي
آرامش و نا آرامي


يه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازي ميکردن. پسر کوچولو يه سري تيله
داشت و دختر کوچولو چندتايي شيريني با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر
کوچولو گفت من همه تيله هامو بهت ميدم؛ تو همه شيرينياتو به من بده. دختر
کوچولو قبول کرد.

....
+  پنجشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۹ | 6:23 | اِم  | 
گوهر
روزی در دل دریا، صدفی به حلزون کنار خود گفت: ((درد بزرگی در دل دارم. دردی که سنگین و گرد است و از آن به جان آمده ام.))
و حلزون گفت: ((من دردی در درون ندارم. سالم و بی نقصم. چه از درون و چه از بیرون.))
و همان خرچنگی که از کنار آنان می گذشت گفتگویشان شنید و به آن که سالم و بی نقص بود از درون و بیرون گفت: ((آری تو تندرستی و کامل، اما دردی که همسایه ات به دل دارد، گوهری است برون از اندازه زیبا.))
جبران خلیل جبران
+  چهارشنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۹ | 14:5 | اِم  | 
درسی آموختنی
فیلسوفی در بستر مرگ افتاده بود. یکی از مریدانش به دیدار استاد شتافت. از استاد پرسید: ((چیز دیگری نیست تا به این مرید خود بگویید؟))
پس، پیر دانا دهان گشود و از مرد جوان خواست داخل دهانش را بنگرد. آنگاه پرسید: ((زبانم هنوز سر جایش است؟))
مرید پاسخ داد: ((البته!))
((دندان هایم چطور؟ هنوز سر جایشان هستند؟))
مرید جواب داد: ((خیر))
((می دانی چرا زبان بیشتر از دندان عمر می کند؟ چون نرم است و انعطاف پذیر. دندان ها زودتر می ریزند چون سخت اند. حال همه ی آنچه را که ازرش فهمیدن داشت، فهمیدی! چیز دیگری ندارم تا به تو بیاموزم.))
+  چهارشنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۹ | 14:4 | اِم  | 
Next
Biography ...

چه رنجی می کشد
آن کس که انسان است
و از احساس سرشار




Designed by : Black Theme