آرام باش ....! هیچ چیز ارزش این همه دلهره را ندارد ....!
پاییز ثانیه ثانیه می گذرد، یادت نرود این جا کسی هست که به اندازه
تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد.
عمرت یلدایی، دلت دریایی، روزگارت بهاری
یلدای خوشی را برایتان آرزو می کنم خوبه من . . .
.
.
باز هم بی صدا دلتنگتم
قدرت و توان بيش از آنكه مربوط به سن و سال باشد، به تندرستي و سلامت وابسته است.((آندره موروا))
مسرت ها و خوشي هاي زندگاني در سنين پيري بسيار لذت بخش تر و گواراتر از دوران جواني است.((آندره موروا))
يگانه علت وجودي رمان كشف آن چيزي است كه فقط رمان كشف تواند كرد.((هرمان بروخ))
انسان آرزومند جهاني است كه در آن خير و شر آشكارا تشخيص دادني باشند، زيرا در او تمايل ذاتي و سركش داوري كردن پيش از فهميدن، وجود دارد.((ميلان كوندرا))
زمان در ترني كه تاربخش مي نامند، سوار شده است؛ سوار شدن در اين ترن آسان است اما پياده شدن از آن دشوار.((ميلان كوندرا))
عادت خود را بر پذيرش اين انديشه قرار بده كه مرگ را درباره ي وجود خودمان جز به هيچ نگيري و آن را پوچ و هيچ تصور نمايي. زيرا خوبي و بدي جز در ادراك و احساس و فهم ما وجود ندارد و مرگ، محروميت و دور شدن از درك و احساس و فهم است.((اپيكور))
من با تمام وجود آرزو دارم كه در آسمان نيز بتوانم به نقاشي خود ادامه بدهم.((كوروت))
به آنها كه مرا دوست دارند لبخند مي زنم و براي آنها كه از من متنفرند آه مي كشم، آسمان هر جور كه بالاي سر من قرار دارد بي تفاوت است، زيرا در درون من قلبي است كه براي مواجهه با هر سرنوشت و تقديري آماده است.((بايرون))
پيروزمندان! فراموش نكنيد كه پيروزي هاي بشري هميشه نسبي و موقتي است.((آندره موروا))
هيچ پيروزي اي آينده ي ما را در نظر ما مشخص نمي سازد و نمي تواند باعث اعتماد ما به آينده ي دور و درازي باشد.((آندره موروا))
بسياري از مردم كتاب "شازده كوچولو" اثر اگزوپري را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد .
قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است...
در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد ...
مينويسد : مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود
فرياد زدم : هي رفيق كبريت داري؟!!
به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟
شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....
ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
پرسيد: بچه داري؟
با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم : آره ايناهاش !
او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند...!
يك لبخند زندگي مرا نجات داد ...
چه قدر خالی ست باران
یک دل هم درآن پر نمی زند !
جان می دهد برایِ بی تو مردن
تا بند نیامده
باید رفت
تنها چترها می فهمند باران را !
می پرسد از من کیستی؟ می گویمش اما نمی داند
این چهره گم گشته در آیینه خود را نمی داند
می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد
آیینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند
می گویمش گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد
کاری بجز شب کردن امروز یا فردا نمی داند
می گویمش آنقدر تنهایم که بی تردید میدانم
حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند
می گویمش‚ می گویمش‚ چیزی از این ویران نخواهی یافت
کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند
می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین
آن گونه می خندد که گویی هیچ از این غمها نمی داند...
ما بايد راز هنر را گسترش داده و آن را به هنر زيستن تبديل كنيم.((نيچه))
خنده يعني ديدن درون چيزها.((نيچه))
فيلسوفي كه حالتهاي متعدد سلامتي را پيوسته از سر گذرانده و مي گذراند، به همان اندازه، فلسفه هاي متعدد را نيز پشت سر مي گذارد.((نيچه))
براي ما زيستن يعني تبديل پيوسته آنچه كه هستيم و آنچه را كه به ما مربوط مي شود، به نور و شعله.((نيچه))
توان انتقاد كردن و حفظ وجدان صادق در مخالفت با آنچه كه هميشگي، سنتي و مقدس است، هنري والاتر از تحمل و تحريك انتقاد است و اين هنر در فرهنگ ما به راستي بزرگ، نو و شگفت آور است.((نيچه))
اكنون براي هنرمند بودن بايد تلاش كرد كه فراموش كنيم، ناديده بگيريم.((نيچه))
شايد طبيعت، (حقيقت) زني باشد كه حق دارد نخواهد اساس وجودش برملا شود.((نيچه))
حالا مي فهمم كه بهبود يافته اي، زيرا آن كس كه فراموش كرد بهبود يافت.((نيچه))
تحمل دردي مضاعف آسانتر از دردي واحد است.((نيچه))
آرامترين كلماتند كه طوفاني را با خود به همراه مي آورند. افكاري كه با پاي
كبوتران پيش مي آيند، جهان را تسخير مي كنند.((نيچه))
از ابر انسان است كه انسان هاي برتر، دلگرمي و شجاعت مي گيرند.((نيچه))
آن كه اينجا ياراي خنديدنش نيست، نبايد بخواند! زيرا "موجود فرومايه اي" در جانش
است كه نمي خنداندش!((نيچه))
آدمهاي حقير، انسانهاي والا را ديوانه مي پندارند. چرا كه اين انسانها سرشت
نامعقول تري داشته و به سمت چيزهاي استثنايي جذب مي شوند؛ چيزهايي كه هيچ جذابيتي
براي بسياري از مردم ندارند.((نيچه))
حقيقت مانند آب دريا است؛ چون نمك آب دريا زياد است، تشنگي را رفع نمي كند. اگر
حقيقت آدمي تحريف شود، مثل آب شور دريا خواهد بود كه تشنگي اش را رفع نخواهد
كرد.((نيچه))
زماني قلبا به او (دوست) نزديكتري كه در برابر او مقاومت و ايستادگي كني.((نيچه))
ارزيابي يعني آفرينش.((نيچه))
هيچ انگاري، آرماني متعلق به بالاترين درجه قدرتمندي روح است و سرشارترين زندگي،
گاهي ويرانگر و گاهي ريشخندآميز است.((نيچه))
انسان بايد بهتر و شريرتر شود، من چنين مي آموزانم! شريرانه ترين چيز براي
بهترين چيز در ابر انسان نياز است.((نيچه))
از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده ى جوانى از این زندگانیم
دارم هواى صحبت یاران رفته را
یارى كن اى اجل كه به یاران رسانیم
پرواى پنج روز جهان كى كنم كه عشق
داده نوید زندگى جاودانیم
چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
وز دور مژده ى جرس كاروانیم
گوش زمین به ناله ى من نیست آشنا
من طایر شكسته پر آسمانیم
گیرم كه آب و دانه دریغم نداشتند
چون میكنند با غم بى همزبانیم
اى لاله ى بهار جوانى كه شد خزان
از داغ ماتم تو بهار جوانیم
گفتى كه آتشم بنشانی، ولى چه سود
برخاستى كه بر سر آتش نشانیم
شمعم گریست زار به بالین كه شهریار
من نیز چون تو همدم سوز نهانیم
*شاعر:محمد حسین بهجت تبریزی(شهریار)
زندگی یک بازی دردآور است
زندگی یک اول بی آخر است
زندگی کردیم و باختیم..
کاخ خود را روی دریا ساختیم..
لمس باید کرد این اندوه را
بر کمر باید کشید این کوه را..
زندگی را با همین غمها خوش است
با همین بیش و کم ها خوش است
باختیم و هیچ شاکی نیستیم، بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم
ماشین جدید خریده بودم رفتم خونه بعد از اینکه ماشین رو گذاشتم توی حیاط ، موقع بستن در حیاط سرم خورد به جعبه پست و شکست و کلی خون اومد.
بابام گفت خدا رو شکر خونریزی هم شد دیگه لازم نیست گوسفند بکشیم.
من :(
مامانم:(
بابام :)))
*********************
اینقد بدم میاد از این ادما
میان یواش با ناخن کمر آدم و میخارونن
تا بهشون میگی سفت تر ول میکنن میرن :|
درد بگیری الدنگ بدتر خارش میگیره خب
*********************
مکالمه چند وقت پیش منو مامانم:
مامانم: اگه خالت زنگ زد، گوشیو بر ندار
من:خوب واسه چی؟
مامانم: اخه میخواد خبر مرگ خواهر شوهرشو بده!
من: خوب چه ربطی داشت؟
مامانم: اخه من هنوز در جریان نیستم، اگه منم بفهمم نمیتونم امشب برم عروسی!!!
من :|
مرده شور قبرستون :|
داماد :|
مامانم :)
چون صراحی رخت در میخانه میباید کشید
این که گردن میکشی، پیمانه میباید کشید
کم نهای از لاله، صاف و درد این میخانه را
با لب خندان به یک پیمانه میباید کشید
پیش ازان کز سیل گردد دست و پای سعی خشک
رخت خود بیرون ازین ویرانه میباید کشید
حرص هیهات است بگشاید کمر در زندگی
تا نفس چون مورداری، دانه میباید کشید
عشق از سر رفت بیرون و غرور او نرفت
ناز مهمان را ز صاحب خانه میباید کشید
نیست آسایش درین عالم، که بهر خواب تلخ
منت شیرینی افسانه میباید کشید
مدتی بار دل مردم شدی صائب، بس است
پا به دامن بعد ازین مردانه میباید کشید
براي آنکه همواره دوستانمان را نگاه داريم، بهتر است هميشه فاصله و بازه اي ميان خود و آنها داشته باشيم.((اُرد بزرگ))
ترس از جدايي، جدايي به بار مي آورد.((اُرد بزرگ))
ناياب ترين چيزها در جهان، دوست صميمي است.((ناپلئون بناپارت))
آنچه مردم دوستي مي خوانند، چيزي غير از نفع شخصي نيست. دوستي خودپسندي انسان است كه مي خواهد به نام دوستي از ديگران بهره ببرد.((لارشفوكولد))
آن كس كه در هر جا دوستاني دارد، همه جا را دوست داشتني مي يابد.((مثل چيني))
از سلامتي خود مراقبت مي كنيم، براي روز مبادا پول ذخيره مي كنيم، سقف خانه را تعمير مي كنيم و لباس كافي مي پوشيم، ولي كيست كه در بند آن باشد كه بهترين دارايي يعني دوست را به گونه اي عاقلانه براي خود فراهم كند؟((رالف والدو امرسون))
اگر هر كس همه كس را دوست مي داشت، همه كس صاحب دنيا مي شد.((فريدريش شيلر))
اگر به دوستي علاقه مندي، با خواهش و اصرار او را آزار نرسان كه از چشم او مي افتي.((؟))
اگر مي خواهيد شما را دوست بدارند، اشتباهات خود را بيش از نيكي هاي خود بگوييد.((بارون ليتون))
[ بگو ] با چه كساني دوست و رفيقي، تا بگويم چگونه آدمي هستي.((رالف والدو امرسون))
تا وقتی که به تو احتیاج دارند
از پیشت می روند.. کی؟
وقتی کسی جایت آمد
دوستت دارند.. تا کی؟
تا وقتی که کسه دیگری را برای دوست داشتن پیدا کنند
و این است بازی باهم بودن