آرام باش ....! هیچ چیز ارزش این همه دلهره را ندارد ....!
ظهر، حوالی ساعت ۱۲، با هتل تسویه کردم و چمدانم را برداشتم. برنامهام مشخص بود: به راهآهن برسم و با قطاری که ساعت ۱۴:۴۰ حرکت میکرد، به خانه برگردم. همهچیز آرام و طبق برنامه پیش میرفت، حتی حال و هوای خوبی داشتم؛ حس سبکی بعد از یک سفر لذتبخش.
قطار که راه افتاد، نشستم کنار پنجره و به مناظر بیرون خیره شدم. همینطور که در افکارم غرق بودم، صدای پیامک گوشیام آمد. پیام از مدیرم بود. محتوایش ساده اما عجیب بود: کار جدیدی به من ارجاع داده شده بود که باید تا شنبه آماده میکردم.
نگاهم به پیام خشک شد. نمیدانستم چه واکنشی نشان دهم. نه امروز با شنبه برای انجام این کار تفاوتی داشت و نه حتی برای درخواستدهنده. تنها تفاوت این بود که این پیام بیجا، لذت سفرم را کم کرده بود. انگار یک تکه از آرامش و حال خوبم را ربوده بودند.
با خودم فکر کردم: "چرا بعضیها حتی وقتی میدانند طرف مقابل در سفر یا مرخصی است، نمیتوانند کمی درک به خرج دهند؟ چرا نمیگذارند لحظات کوتاه آرامش ما، دستنخورده باقی بماند؟"
تا پایان مسیر دیگر نتوانستم مثل قبل از منظرهها لذت ببرم. گویی سنگینی آن پیام، با من همراه شده بود.
وقتي از یه سری چیزها فاصله میگیری، تازه میفهمی اونقدر هم نمیارزیدن، فقط تو زیادی جدیشون گرفته بودی و بهشون ارزش و اعتبار داده بودی.
شبی شاید رها کردم جهانِ چون سرابم را
کسی اینجا نمیفهمد من و حالِ خرابم را
اگر چه سخت بیزارم ازاین تقدیرِ سَرخورده
ولی میگیرم از دنیا همه حق و حسابم را
شدم مأیوس باظلمی که ازاطرافیان دیدم
همانهایی که میدیدند غَمِ پشتِ نقابم را
چرا سهم من از دنیا عذاب و دل شکستن شد؟!
کسی میداند آیا این سوالِ بیجوابم را؟!
میان عقل و احساسم همیشه دل موفق شد…
به شدّت میدهم دائم تقاصِ انتخابم را
هجوم واژهها در ذهن و دستی بر قلم دارم
«که تسکین میدهد داروی شعرم اضطرابم را»
آرامش، ترجیح من شده، هرچند گاهی آن را به تعویق انداختهام اما به جز اهدافم، آن را برای هیچ انسانی و برای هیچ حرفی و برای هیچ مسئلهی بیاهمیتی قربانی نخواهمکرد.
ترجیح میدهم کسی باشم که تصور میکنند نفهمیده، ندیده، نشنیده یا حواسش نیست؛ اما وقت و حوصلهام را برای مسائل بیاهمیت هزینه نکنم.
آرامش، ترجیح من شده و راضیتر و خوشحالتر و آسودهتر از همیشه دارم زندگیام را میکنم و پشیمان نیستم اگر از کنار خیلی حرفها و طعنهها و رفتارها، بدون هیچ توجهی، عبور کردم و اهمیت ندادم که دیگران با جهانبینی خودشان راجع به من چه فکر میکنند.
چه اهمیتی میتوانست داشتهباشد؟!
#نرگس_صرافیان_طوفان
این سوال دقیقاً به قلب یکی از پیچیدهترین مسائل انسانی میزند؛ جایی که حرفها و رفتارها از هم جدا میافتند، انگار که در دو دنیای موازی زندگی میکنند.
، ما آدمها یه جورایی هنرمندیم؛ هنرمندِ روایت کردن خودمون. وقتی حرف میزنیم،
چرا آدمها اون چیزی که میگن نیستن؟
چرا وقتی پای عمل به میون میاد، همون آدمی که ادعا میکنه همیشه پشت دوستاش میایسته، یهویی غیبش میزنه؟
یا وقتی میگه "من آدم صادقیام"، توی موقعیت واقعی، طوری پیچ و تاب میخوره که خودِ مار از دیدنش خسته میشه؟ این فاصله عمیق بین حرفها و رفتارها از کجا میاد؟
انگار یه جوری توی دنیای حرف و وعده، همه ما نقاب به صورت داریم، ولی وقتی وقتش میشه که نقاب رو برداریم، تازه معلوم میشه زیرش کی هستیم.
چرا اینقدر حرف و عمل آدمها با هم نمیخونه؟
«البته به یک جوابهایی رسیدم اما هنوز جای کار داره که در آینده دوباره پست می کنم ؛»
وقتی نشستهای، فقط بنشين.
وقتی راه میروی، فقط راه برو
و مهمتر از همه هرگز مردد و دو دل نباش...
-
ما نقد عافیت به می ناب دادهایم
خار و خس وجود به سیلاب دادهایم
رخسار یار گونه آتش از آن گرفت
کاین لاله را ز خون جگر آب دادهایم
آن شعلهایم کز نفس گرم سینهسوز
گرمی به آفتاب جهانتاب دادهایم
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب دادهایم
کامی نبردهایم از آن سیمتن رهی
از دور بوسه بر رخ مهتاب دادهایم
امروز صبح سر کار بودم و روز به نظر خوب آغاز شده بود. هوا ابری و کمی گرفته بود، اما در عین حال یک حس لطیف و دلانگیز در فضا پیچیده بود....
یکی از تفریحات همیشگی من رفتن به باغ کتاب است؛ جایی که قفسهها پر از کتابهای مختلف و دنیای بیپایانی از داستانها و اطلاعات منتظرند تا با هم روبهرو شویم. برای من، گاهی حس میکنم این مکان بیشتر شبیه یک معبد است...
My grandfather once told me, you can't be kind all the time. So prefer being silent when the situation is out of your control.
پدربزرگم یه بار نصیحتم کرد و گفت: همیشه نمیتونی آدم مهربون و خوبی باشی. پس ترجیحت بر این باشه که وقتی کنترل اوضاع از دستت خارجه، سکوت کنی.
افراد منطقی خودشان را با دنيا تطبيق میدهند
افراد غيرمنطقی سعی میکنند دنيا را با خودشان تطبيق دهند.
پيشرفت بستگی به افراد غيرمنطقی دارد!
امروز صبح، پیش از اینکه زنگ ساعت به صدا درآید، طبق هر روز معمول، بیدار شدم. امروز پنجشنبه است و تصمیم گرفتم با حمل و نقل عمومی به محل کار نروم. با توجه به خلوت بودن خیابانها، بهترین زمان است که با ماشین خودم به اداره بروم و از آرامش صبحگاهی لذت ببرم.
پس از آماده شدن و بستن کیف، به پارکینگ رفتم. هوا هنوز خنک و تازه بود. وقتی به ماشین رسیدم و به راه افتادم، خیابانها هنوز خالی بودند و تنها چند ماشین دیگر را در مسیر دیدم.
با سرعت مناسب و آرامشی که به ندرت در طول هفته تجربه میکنم، به سمت اداره حرکت کردم. خوشبختانه، همه چیز بیعیب و نقص پیش رفت و بدون هیچ تاخیری رسیدم. البته ساعت کاری رسمی من ساعت ۸ شروع میشود، اما من ساعت ۶:۱۲ به اداره رسیدم.
این زمان اضافی به من اجازه داد که آرامش بیشتری داشته باشم، یک فنجان چای گرم نوشیدم و نگاهی به برنامهی روزانهام انداختم. احساس کردم امروز روزی پر از انرژی و بهرهوری خواهد بود....
بالاخره دل رو به دریا سپردم و تصمیم گرفتم یه استراحتی به خودم بدم.
رفتم سراغ سیستم و درخواست محل اسکان رو ثبت کردم. اولش خیلی جدی نبودم، اما به شوخی درخواست رو زدم.
چند روزی طول کشید تا با خودم کنار بیام و مدتش رو مشخص کنم. نهایتاً برای دو شب درخواست زدم، حتی بدون اینکه موافقتش رو بگیرم، بلیت رفت و برگشت رو برای دو هفته بعد رزرو کردم.
برای گرفتن تأییدیه محل اسکان هم زیاد طول نکشید.
چند روز بعد، با صدای زنگ پیام جدید، جواب درخواست رو دریافت کردم که نوشته بود: "با درخواست شما موافقت گردید و مراحل هماهنگی لازم برای شما انجام شد. لطفاً از قسمت پیوستها مدارک مورد نیاز خود را دانلود کرده و در صورت نیاز چاپ نمایید." با خودم گفتم: جدی شد!
این بار بر خلاف همیشه و روال معمول، به جای اینکه اول سراغ مدیرجان برم و موافقت مرخصی بگیرم، همه چیز رو برعکس انجام دادم.
خب، درخواست مرخصی رو هم ثبت کردم. نهایتاً خدا بخواد، موافقت میشه.
چه سفری خواهد شد این بار! نه خبری از لپتاپ و سیستم هست و نه خبری از مهمانسراهای شرکتی. سفری بدون کار و افکار کاری.
خب، هنوز تا موعد سفر خیلی مونده...