پایان سفر ...
ظهر، حوالی ساعت ۱۲، با هتل تسویه کردم و چمدانم را برداشتم. برنامهام مشخص بود: به راهآهن برسم و با قطاری که ساعت ۱۴:۴۰ حرکت میکرد، به خانه برگردم. همهچیز آرام و طبق برنامه پیش میرفت، حتی حال و هوای خوبی داشتم؛ حس سبکی بعد از یک سفر لذتبخش.
قطار که راه افتاد، نشستم کنار پنجره و به مناظر بیرون خیره شدم. همینطور که در افکارم غرق بودم، صدای پیامک گوشیام آمد. پیام از مدیرم بود. محتوایش ساده اما عجیب بود: کار جدیدی به من ارجاع داده شده بود که باید تا شنبه آماده میکردم.
نگاهم به پیام خشک شد. نمیدانستم چه واکنشی نشان دهم. نه امروز با شنبه برای انجام این کار تفاوتی داشت و نه حتی برای درخواستدهنده. تنها تفاوت این بود که این پیام بیجا، لذت سفرم را کم کرده بود. انگار یک تکه از آرامش و حال خوبم را ربوده بودند.
با خودم فکر کردم: "چرا بعضیها حتی وقتی میدانند طرف مقابل در سفر یا مرخصی است، نمیتوانند کمی درک به خرج دهند؟ چرا نمیگذارند لحظات کوتاه آرامش ما، دستنخورده باقی بماند؟"
تا پایان مسیر دیگر نتوانستم مثل قبل از منظرهها لذت ببرم. گویی سنگینی آن پیام، با من همراه شده بود.
