چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

پایان سفر ...

چهارشنبه سی ام آبان ۱۴۰۳، 15:51

ظهر، حوالی ساعت ۱۲، با هتل تسویه کردم و چمدانم را برداشتم. برنامه‌ام مشخص بود: به راه‌آهن برسم و با قطاری که ساعت ۱۴:۴۰ حرکت می‌کرد، به خانه برگردم. همه‌چیز آرام و طبق برنامه پیش می‌رفت، حتی حال و هوای خوبی داشتم؛ حس سبکی بعد از یک سفر لذت‌بخش.

قطار که راه افتاد، نشستم کنار پنجره و به مناظر بیرون خیره شدم. همین‌طور که در افکارم غرق بودم، صدای پیامک گوشی‌ام آمد. پیام از مدیرم بود. محتوایش ساده اما عجیب بود: کار جدیدی به من ارجاع داده شده بود که باید تا شنبه آماده می‌کردم.

نگاهم به پیام خشک شد. نمی‌دانستم چه واکنشی نشان دهم. نه امروز با شنبه برای انجام این کار تفاوتی داشت و نه حتی برای درخواست‌دهنده. تنها تفاوت این بود که این پیام بی‌جا، لذت سفرم را کم کرده بود. انگار یک تکه از آرامش و حال خوبم را ربوده بودند.

با خودم فکر کردم: "چرا بعضی‌ها حتی وقتی می‌دانند طرف مقابل در سفر یا مرخصی است، نمی‌توانند کمی درک به خرج دهند؟ چرا نمی‌گذارند لحظات کوتاه آرامش ما، دست‌نخورده باقی بماند؟"

تا پایان مسیر دیگر نتوانستم مثل قبل از منظره‌ها لذت ببرم. گویی سنگینی آن پیام، با من همراه شده بود.

person اِم
chat
•••

عصر بخیر

یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳، 16:9

وقتي از یه سری چیزها فاصله میگیری، تازه میفهمی اونقدر هم نمی‌ارزیدن، فقط تو زیادی جدیشون گرفته بودی و بهشون ارزش و اعتبار داده بودی.

person اِم
chat
•••

الهام_رازقی

شنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۳، 19:0

شبی شاید رها کردم جهانِ چون سرابم را

کسی اینجا نمی‌فهمد من و حالِ خرابم را

اگر چه سخت بیزارم ازاین تقدیرِ سَرخورده

ولی می‌گیرم از دنیا همه حق و حسابم را

شدم مأیوس باظلمی که ازاطرافیان دیدم

همان‌هایی که می‌دیدند غَمِ پشتِ نقابم را

چرا سهم من از دنیا عذاب و دل شکستن شد؟!

کسی می‌داند آیا این سوالِ بی‌جوابم را؟!

میان عقل و احساسم همیشه دل موفق شد…

به شدّت می‌دهم دائم تقاصِ انتخابم را

هجوم واژه‌ها در ذهن و دستی بر قلم دارم

«که تسکین می‌دهد داروی شعرم اضطرابم را»

person اِم
chat
•••

آرامش

جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳، 22:34

آرامش، ترجیح من شده، هرچند گاهی آن را به تعویق انداخته‌ام اما به جز اهدافم، آن را برای هیچ انسانی و برای هیچ حرفی و برای هیچ مسئله‌ی بی‌اهمیتی قربانی نخواهم‌کرد.

ترجیح می‌دهم کسی باشم که تصور می‌کنند نفهمیده، ندیده، نشنیده یا حواسش نیست؛ اما وقت و حوصله‌ام را برای مسائل بی‌اهمیت هزینه نکنم.

آرامش، ترجیح من شده و راضی‌‌تر و خوشحال‌تر و آسوده‌تر از همیشه دارم زندگی‌ام را می‌کنم و پشیمان نیستم اگر از کنار خیلی حرف‌ها و طعنه‌ها و رفتارها، بدون هیچ توجهی، عبور کردم و اهمیت ندادم که دیگران با جهان‌بینی خودشان راجع به من چه فکر می‌کنند.

چه اهمیتی می‌توانست داشته‌باشد؟!

#نرگس_صرافیان_طوفان

person اِم
chat
•••

درمورد سوال دیروز ..نتایجی که بهش رسیدم..

پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۳، 19:10

این سوال دقیقاً به قلب یکی از پیچیده‌ترین مسائل انسانی می‌زند؛ جایی که حرف‌ها و رفتارها از هم جدا می‌افتند، انگار که در دو دنیای موازی زندگی می‌کنند.

، ما آدم‌ها یه جورایی هنرمندیم؛ هنرمندِ روایت کردن خودمون. وقتی حرف می‌زنیم،

ادامه مطلب ...
person اِم
chat
•••

سوالی که گاها من رو به چالش می کشه (صرفا درگیری و چالش ذهنم)

پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۳، 18:0

چرا آدم‌ها اون چیزی که میگن نیستن؟

چرا وقتی پای عمل به میون میاد، همون آدمی که ادعا می‌کنه همیشه پشت دوستاش می‌ایسته، یهویی غیبش می‌زنه؟

یا وقتی می‌گه "من آدم صادقی‌ام"، توی موقعیت واقعی، طوری پیچ و تاب می‌خوره که خودِ مار از دیدنش خسته می‌شه؟ این فاصله عمیق بین حرف‌ها و رفتارها از کجا میاد؟

انگار یه جوری توی دنیای حرف و وعده، همه ما نقاب به صورت داریم، ولی وقتی وقتش می‌شه که نقاب رو برداریم، تازه معلوم می‌شه زیرش کی هستیم.

چرا این‌قدر حرف و عمل آدم‌ها با هم نمی‌خونه؟

«البته به یک جوابهایی رسیدم اما هنوز جای کار داره که در آینده دوباره پست می کنم ؛»

person اِم
chat
•••

اوشو

پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۳، 13:31

وقتی نشسته‌ای، فقط بنشين.

وقتی راه می‌روی، فقط راه برو

و مهم‌تر از همه هرگز مردد و دو دل نباش...

-

person اِم
chat
•••

رهی معیری

پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۳، 8:19

ما نقد عافیت به می ناب داده‌ایم

خار و خس وجود به سیلاب داده‌ایم

رخسار یار گونه آتش از آن گرفت

کاین لاله را ز خون جگر آب داده‌ایم

آن شعله‌ایم کز نفس گرم سینه‌سوز

گرمی به آفتاب جهان‌تاب داده‌ایم

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده‌ایم

کامی نبرده‌ایم از آن سیم‌تن رهی

از دور بوسه بر رخ مهتاب داده‌ایم

person اِم
chat
•••

ذوق زدگی...

چهارشنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۳، 9:47

امروز صبح سر کار بودم و روز به نظر خوب آغاز شده بود. هوا ابری و کمی گرفته بود، اما در عین حال یک حس لطیف و دل‌انگیز در فضا پیچیده بود....

ادامه مطلب ...
person اِم
chat
•••