بینِ کارتنها و سکوت
حدوداً یک هفته از جابهجایی گذشته.بعضی کارها انجام شده، بعضی هنوز گوشهی اتاقها نفس میکشند. کارتنهایی که باز شدهاند، و کارتنهایی که انگار تصمیم ندارند به این زودیها تسلیم شوند.
گاهی میایستم وسط خانه و به اطراف نگاه میکنم؛ نمیدانم پیشرفت بیشتر بوده یا سمتِ ماندهی کار. سقف انتقال ماهانه هم پر شده.
(این یکی را دقیقاً کجای دلم بگذارم؟)
عددها گاهی سنگینتر از وسایلاند. جایی در ذهن مینشینند و بیصدا فشار میآورند. با اینهمه، کار جلو میرود.
نه با سرعت دلخواه، نه با آرامش کامل، اما جلو میرود. و دیشب،
برای اولینبار
خانه کمی شبیهِ «خانه» شد.
نه بهخاطر چیدمان، نه بهخاطر نظم. فقط چون نشستم و چند دقیقه هیچ کاری نکردم.
سکوتش را شنیدم. صدای خالی نبود؛ صدای شروع بود.
شاید خانه از لحظهای آغاز میشود که آدم در میانِ ناتمامها میتواند کمی آرام بگیرد. و من میانِ کارتنها و عددها
دنبال همان آرامشِ کوچک میگردم.