چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

بینِ کارتن‌ها و سکوت

جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴، 8:51

حدوداً یک هفته از جابه‌جایی گذشته.بعضی کارها انجام شده، بعضی هنوز گوشه‌ی اتاق‌ها نفس می‌کشند. کارتن‌هایی که باز شده‌اند، و کارتن‌هایی که انگار تصمیم ندارند به این زودی‌ها تسلیم شوند.

گاهی می‌ایستم وسط خانه و به اطراف نگاه می‌کنم؛ نمی‌دانم پیشرفت بیشتر بوده یا سمتِ مانده‌ی کار. سقف انتقال ماهانه هم پر شده.

(این یکی را دقیقاً کجای دلم بگذارم؟)

عددها گاهی سنگین‌تر از وسایل‌اند. جایی در ذهن می‌نشینند و بی‌صدا فشار می‌آورند. با این‌همه، کار جلو می‌رود.

نه با سرعت دلخواه، نه با آرامش کامل، اما جلو می‌رود. و دیشب،

برای اولین‌بار

خانه کمی شبیهِ «خانه» شد.

نه به‌خاطر چیدمان، نه به‌خاطر نظم. فقط چون نشستم و چند دقیقه هیچ کاری نکردم.

سکوتش را شنیدم. صدای خالی نبود؛ صدای شروع بود.

شاید خانه از لحظه‌ای آغاز می‌شود که آدم در میانِ ناتمام‌ها می‌تواند کمی آرام بگیرد. و من میانِ کارتن‌ها و عددها

دنبال همان آرامشِ کوچک می‌گردم.

person اِم
chat
•••

یک تماسِ ناتمام

پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴، 21:36

امروز داشتم قدم می‌زدم. از آن قدم‌زدن‌هایی که بیشتر برای راه رفتن نیست، برای فکر کردن است...

ادامه مطلب ...
person اِم
chat
•••

مکثِ آخر

شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۴، 21:5

جایی وسط خواندنفهمیدم

قرار نیست این کتابتا صفحه‌ی آخر پیش برود.نه به‌خاطر کم‌حوصلگی،

نه از ترسِ حقیقت؛ بلکه چون بعضی مواجهه‌ها

نیاز به پایان ندارندتا اثرشان را بگذارند.سه بار کتاب را بستم،

سه بار دوباره بازش کردم،و هر بار مطمئن‌تر شدم

که مسئله تمام‌کردنِ خواندن نیست؛

فهمیدنِ ایستادن است.این کتابنیامده بود چیزی به من اضافه کند،

آمده بودچیزهایی رابی‌سر‌و‌صدا یادم بیاورد.و گاهیهمین کافی‌ست.

بعضی کتاب‌ها

در صفحه‌ی آخر تمام نمی‌شوند؛در جایی تمام می‌شوند

که تو

دیگر همان آدمِ قبل نیستی.

person اِم
chat
•••