زیر خط تصمیم قسمت اخر
همهچیز سرِ جاشه. عددها چیده شدهاند، تاریخها مشخصاند، برنامه روی کاغذ بینقص پیش میرود...
ادامه مطلب ...آرام باش ....! هیچ چیز ارزش این همه دلهره را ندارد ....!
همهچیز سرِ جاشه. عددها چیده شدهاند، تاریخها مشخصاند، برنامه روی کاغذ بینقص پیش میرود...
ادامه مطلب ...امروز داشتم قدم میزدم. از آن قدمزدنهایی که بیشتر برای راه رفتن نیست، برای فکر کردن است...
ادامه مطلب ...صاحبخانهی فعلی از همان اولبا پول دادن رابطهی خوبی نداشت..
ادامه مطلب ...در نشست بعدی بعد از کلی کلنجار رفتن، بالاخره توافق شد. املاکیها طبق معمول...
ادامه مطلب ...بعد از سند زدن نوبتِ جستوجو بود؛ نه از سرِ ذوق، بیشتر از سرِ ضرورت
ادامه مطلب ...بعضی تصمیمها نه با امضا شروع میشن نه با قرارداد رسمی...
ادامه مطلب ...بعد از تصمیم همهچیز ناگهان شفاف نمیشود.برعکس،ابهامها دقیقتر میشوند....
ادامه مطلب ...مدتهاست دارم روی چیزی کار میکنم که نه ساده بودهنه بیهزینه...
ادامه مطلب ...
جایی وسط خواندنفهمیدم
قرار نیست این کتابتا صفحهی آخر پیش برود.نه بهخاطر کمحوصلگی،
نه از ترسِ حقیقت؛ بلکه چون بعضی مواجههها
نیاز به پایان ندارندتا اثرشان را بگذارند.سه بار کتاب را بستم،
سه بار دوباره بازش کردم،و هر بار مطمئنتر شدم
که مسئله تمامکردنِ خواندن نیست؛
فهمیدنِ ایستادن است.این کتابنیامده بود چیزی به من اضافه کند،
آمده بودچیزهایی رابیسروصدا یادم بیاورد.و گاهیهمین کافیست.
بعضی کتابها
در صفحهی آخر تمام نمیشوند؛در جایی تمام میشوند
که تو
دیگر همان آدمِ قبل نیستی.
امروز
بین کتابهام که میگشتم،
رسیدم به یه کتاب…
عجیب از اون جهت که
اصلاً یادم نمیاد
کی، کِی، یا از کجا اومده توی زندگیم.
موضوعش «اصلگرایی» بود
با کاغذهایی زردرنگ
از اون زردهایی که انگار
قبل از تو
یه عمر چیزی رو دیدهان.
چند روزه
بیصدا همونجا مونده
کنار بقیه کتابها
اما حضورش یه جور دیگهست؛
نه خودنمایی میکنه
نه اصرار داره خونده بشه.
فقط هست…
و همین «بودنش»
برام عجیبه.
انگار بعضی چیزها
وقتی وقتش میرسه
بیدعوت
پیداشون میکنی.