چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

یک تماسِ ناتمام

پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴، 21:36

امروز داشتم قدم می‌زدم. از آن قدم‌زدن‌هایی که بیشتر برای راه رفتن نیست، برای فکر کردن است...

ادامه مطلب ...
person اِم
chat
•••

مکثِ آخر

شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۴، 21:5

جایی وسط خواندنفهمیدم

قرار نیست این کتابتا صفحه‌ی آخر پیش برود.نه به‌خاطر کم‌حوصلگی،

نه از ترسِ حقیقت؛ بلکه چون بعضی مواجهه‌ها

نیاز به پایان ندارندتا اثرشان را بگذارند.سه بار کتاب را بستم،

سه بار دوباره بازش کردم،و هر بار مطمئن‌تر شدم

که مسئله تمام‌کردنِ خواندن نیست؛

فهمیدنِ ایستادن است.این کتابنیامده بود چیزی به من اضافه کند،

آمده بودچیزهایی رابی‌سر‌و‌صدا یادم بیاورد.و گاهیهمین کافی‌ست.

بعضی کتاب‌ها

در صفحه‌ی آخر تمام نمی‌شوند؛در جایی تمام می‌شوند

که تو

دیگر همان آدمِ قبل نیستی.

person اِم
chat
•••

میان کتاب‌ها، چیزی ناآشنا

جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴، 8:22

امروز
بین کتاب‌هام که می‌گشتم،
رسیدم به یه کتاب…
عجیب از اون جهت که
اصلاً یادم نمیاد
کی، کِی، یا از کجا اومده توی زندگیم.
موضوعش «اصل‌گرایی» بود
با کاغذهایی زردرنگ
از اون زردهایی که انگار
قبل از تو
یه عمر چیزی رو دیده‌ان.
چند روزه
بی‌صدا همون‌جا مونده
کنار بقیه کتاب‌ها
اما حضورش یه جور دیگه‌ست؛
نه خودنمایی می‌کنه
نه اصرار داره خونده بشه.
فقط هست…
و همین «بودنش»
برام عجیبه.
انگار بعضی چیزها
وقتی وقتش می‌رسه
بی‌دعوت
پیداشون می‌کنی.

person اِم
chat
•••