چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

پنجاه صفحه بعد

شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۴، 6:30

شروعش از سر کنجکاوی بود؛
نه انتظار کشفی داشتم
نه دنبال جواب خاصی می‌گشتم.
فقط می‌خواستم بفهمم
این کتابی که نمی‌دانم از کجا آمده
اصلاً چه می‌خواهد بگوید.
اما بی‌اینکه بفهمم،
زمان از دستم رفت
و وقتی سرم را بالا آوردم
پنجاه صفحه گذشته بود.
نه به‌خاطر روایت عجیب
نه جمله‌های پرزرق‌وبرق؛
بلکه چون
هر چند خط یک‌بار
حس می‌کردم
کسی دارد بی‌سر‌و‌صدا
زندگی‌ام را مرور می‌کند.
انگار کلمات
قبلاً مرا دیده بودند.
انگار تصمیم‌ها، تردیدها،
دل‌خستگی‌ها و مکث‌ها
از قبل شناخته شده بودند.
عجیب است
وقتی خودت را
در نوشته‌ای پیدا می‌کنی
که هیچ‌وقت ننوشته‌ای
اما سال‌ها
زندگی‌اش کرده‌ای.
بعضی کتاب‌ها
قرار نیست راه را نشان بدهند؛
فقط می‌آیند تا بگویند
«همین‌جایی که ایستاده‌ای
بی‌دلیل نیست.»
و من
پنجاه صفحه بعد
بیشتر از آن‌که کتاب را بشناسم،
خودم را شناختم.

person اِم
chat
•••