چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

خودتی و خودت

یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۴، 7:24

من دوباره به یه حقیقت تلخ و روشن رسیدم:

آخرش فقط خودتی و خودت.

هیچ‌کس جز تو قرار نیست نجاتت بده، بلندت کنه، مسیرت رو بسازه یا به‌جای تو برای زندگیت بجنگه.

و اون کسی که قراره این کارها رو برات بکنه، فقط تویی.

هیچ‌کس قرار نیست درست وسط دردات کنارت باشه.

هیچ‌کس قرار نیست دقیق بفهمه چی می‌کشی،

چی خوردت کرده، چی خفه‌ات می‌کنه.

تهِ همه‌ی قصه‌ها، تهِ همه‌ی آدم‌ها فقط تویی و تو…

اونی که باید از روی زانو بلند شه، خاکِ لباسش رو بتکونه و دوباره راه بیفته، تویی.

هیچ‌کس دیگه نمی‌تونه این‌جوری برای تو از خودش مایه بذاره.

هیچ‌کس نمی‌تونه زندگیش رو ول کنه و بیفته دنبال دردهای تو.

نه می‌تونه به‌جای تو بجنگه،

نه می‌تونه به‌جای تو تصمیم بگیره،

نه می‌تونه به‌جای تو درد بکشه.

هرچقدر هم آدم‌ها دور و برت باشن، هرچقدر بگن «می‌فهممت»،

تهش نمی‌رسن به عمق چیزی که تو توش غرق شدی.

تهش باز تویی که باید خودتو از باتلاق دربیاری.

روزای خوب، روزای بد، نفس‌های سخت، شب‌هایی که از شدت درد نمی‌تونی نفس بکشی…

همش با توئه.

و تنها تویی که مجبوری از دلِ خرابی‌هات جمعت کنی.

قدرتی که فقط از خودِ تو برمیاد.

person اِم
chat
•••