چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست 
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست 
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم 
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست 
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید 
حالیا چشم جهانی نگران من و توست 
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید 
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست 
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه 
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست 
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت 
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست 
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست 
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر 
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

پنجشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۹ ،ساعت 12:48
"