چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

پرونده‌ی دوستی در سایه

شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۴، 19:14

دوست من همیشه مثل یک سایه‌ی هوشیار است. آرام می‌نشیند، نگاه می‌کند، می‌شنود و بیشتر از همه می‌داند. زرنگ است، سیاست‌مدار است، اما کلمه‌هایش انگار همیشه در قفل می‌مانند. از خودش چیزی نمی‌گوید، تنها رد نگاهش را به دنیا پخش می‌کند.

گاهی می‌گوید: «می‌خواهم از این دنیای مجازی دور شوم… این‌طوری بهتر است.»

اما لحظه‌ای بعد می‌بینم باز در کانال‌ها غرق شده، بی‌آنکه حرفی بزند یا نشانی از خودش بگذارد. مثل مسافری که مدام می‌گوید قصد سفر دارد، اما هنوز روی همان نیمکت ایستگاه جا خوش کرده.

و من می‌دانم… این سکوت، اگر ادامه پیدا کند، دوستی‌ها را آرام آرام می‌بلعد.

چون آدمی که فقط ببیند و نگوید، کم‌کم شبیه جزیره‌ای می‌شود:

پر از خبر و دانایی، اما خالی از صدا.

دوست خوبم،

بدان که اگر همیشه فقط تماشاچی باشی، کم‌کم حضورت محو می‌شود. و هیچ‌کس دوست ندارد روزی چشم باز کند و ببیند که یکی از نزدیک‌ترین‌هایش، بی‌صدا از دست رفته… مثل سایه‌ای که دیگر بر دیوار نیفتاد.

person اِم
chat
•••