چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

چیزهایی که جا می‌مونن

سه شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۴، 21:9

بعضی چیزها هیچ‌وقت با آدم نمی‌مونن.

نه چون بی‌ارزشن، چون قرار نبوده بمونن.

مثل یه حرفی که توی گلو خشک می‌شه، یه نگاه نصفه‌نیمه، یه خداحافظی که هیچ‌وقت گفته نشد.

امروز، توی مسیر برگشت، یه کیف کوچیک کنار جدول دیدم. کسی توجه نکرد. شاید فکر کردن خالیه، شاید اصلاً ندیدن.

ولی من ایستادم. خم شدم، نگاهش کردم. یه دفترچه‌ی خط‌دار توش بود، با چند جمله‌ی نصفه‌نیمه.

جمله‌هایی که معلوم بود برای کسی نوشته شده بودن، ولی هیچ‌وقت به مقصد نرسیدن.

فکر کردم: چقدر چیز توی این شهر جا می‌مونه؟

نه فقط کیف و دفتر و هندزفری.

آدم‌ها، خاطره‌ها، حرف‌ها، حتی خودِ زندگی.

تهران پره از چیزهایی که جا مونده‌ن.

یه عشق قدیمی که هنوز توی کوچه‌ی پشت خونه نفس می‌کشه.

یه قولی که هیچ‌وقت عملی نشد.

یه رؤیایی که توی ایستگاه مترو جا موند، چون قطار زودتر از فکر آدم حرکت کرد.

نوشتم:

«جا موندن همیشه تلخ نیست. گاهی یه چیز باید جا بمونه تا یه چیز دیگه بتونه ادامه پیدا کنه.»

الان شب شده. چراغ‌ها روشنن، خیابون‌ها هنوز زنده‌ان.

ولی من هنوز به اون دفترچه فکر می‌کنم.

به جمله‌هایی که هیچ‌وقت خونده نشدن.

و به آدم‌هایی که هنوز دارن دنبال چیزی می‌گردن که شاید یه روز،

یه‌جایی، جا مونده باشه.

شب بخیر.....

person اِم
chat
•••