شنبه بعد از سه روز تعطیلی
شنبه بعد از سه روز تعطیلی
امروز شنبست. اولین روز کاری بعد از سه روز تعطیلی. راستش هنوز تنم به کار برنگشته، ذهنم هم همینطور. انگار سه روز گذشته رو گذاشته باشی توی یه کوله و بیاری سر کار... سنگین و کشدار.
صبح سختتر از همیشه از خواب بیدار شدم، مثل اینکه بدنم هنوز فکر میکرد امروز هم تعطیله. روز کاری هم طولانی شد، هر لحظهاش بیشتر حس میکردم ساعت عقب میره نه جلو.
وسط روز برای فرار از این حس، چند تا پادکست گوش دادم، چند تا فیلم نصفهنیمه نگاه کردم، و حتی نشستم آپدیتهای عقبموندهی سیستم رو بالاخره انجام دادم. کارهایی که شاید عادی باشه، ولی امروز بیشتر شبیه پر کردن فاصله بین من و این شنبه بود.
نمیدونم... شنبه بعد از تعطیلی همیشه یه طعم خاصی داره. نه مثل شروع پرانرژی هفتهست، نه مثل خستگی آخرش. یه جور حس معلق بودن بین «میخوام برگردم به استراحت» و «باید ادامه بدم».