چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

ردپای روزها – قسمت پنجم

پنجشنبه یکم آبان ۱۴۰۴، 23:34

نه ساعته توی جاده بودم.

جاده‌ای که انگار تموم نمی‌شد —

هر پیچش بوی فاصله می‌داد و هر کیلومترش یه فکر تازه رو بیدار می‌کرد.

الان رسیدم.

خسته‌ام، اما یه خستگی قشنگ… از اون مدل‌هایی که تهش یه لبخند داره.

هوا اینجا یه‌جور دیگه‌ست، خنک‌تر، آروم‌تر.

صدای جیرجیرک‌ها از دور میاد و سکوتش یه نوع آرامشه که مدت‌ها دنبالش بودم.

ماشین هنوز گرمِ راهه، ولی دل من آروم گرفته.

یه چیزی بین رضایت و دلتنگی، مثل وقتی که بالاخره به جایی می‌رسی

اما بخشی از مسیر هنوز توی دلت جا مونده.

سفر همین‌طوره...

یه رسیدنِ نصفه‌نیمه،

که بیشتر از مقصد، خودِ راه تو رو عوض می‌کنه.

person اِم
chat
•••