ردپای روزها – قسمت یازدهم شب بعد
یکشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۴، 21:57
شب شد، و دوباره سکوت خونه سنگینه.
چراغ کمنور روشنه، چای کنار دستم سرد شده،
و من هنوز با خودم تنها هستم.
اون چیزی که روز قبل نگفتم، هنوز اونجاست،
نه درد، نه بار... فقط یه حضور خاموش که همیشه هست.
گاهی فکر میکنم باید حرف بزنم،
اما نه با همه، نه با صدا...
شاید با کسی که امن باشه،
کسی که شنیدن براش قضاوت نباشه.
همین فکر، یه جور آرامش تلخ میده —
که شاید هنوز جایی، گوشِ امنی برای بعضی حرفها وجود داره.
و من امیدوارم وقتی اون روز رسید، بتونم بگم... بیدغدغه، بیترس.
person
اِم
chat
•••