امروز
محسن…
باشه، یه متن روزمره اما با همون حالوهوای گنگ، دراماتیک، سرد و بیصاحب که تو دوست داری. نه دلنوشته، نه خطاب به کسی… فقط یه تکه از روز، اما طوری که انگار از لای مه رد شده.
---
امروز هم مثل همیشه شروع شد؛
بیهیچ نشانهای، بیهیچ اتفاقی که ارزش گفتن داشته باشد.
فقط من بودم و خیابانی که انگار هر روز کمی از من عبور میکند و میرود.
آدمها رد میشدند، حرفی میزدند، میخندیدند…
و من فقط نگاه میکردم؛
نه از سر کنجکاوی، از سر عادتی که نمیدانم کی به جانم افتاد.
انگار سالهاست فقط تماشا میکنم و هیچچیز را زندگی نمیکنم.
گاهی فکر میکنم شاید این روزها قرار نیست چیزی تغییر کند.
شاید قرار است همینطور
در یک ورطه آرام اما بیرحم
غلت بخورم و جلو بروم؛
بیآنکه بفهمم کجا شروع شد و قرار است کجا تمام شود.
و عجیب اینکه…
همهچیز همینقدر کافیست.
نه بهتر، نه بدتر.
فقط کافی.