چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

چشمان بارانی

امروز

محسن…

باشه، یه متن روزمره اما با همون حال‌و‌هوای گنگ، دراماتیک، سرد و بی‌صاحب که تو دوست داری. نه دلنوشته، نه خطاب به کسی… فقط یه تکه از روز، اما طوری که انگار از لای مه رد شده.

---

امروز هم مثل همیشه شروع شد؛

بی‌هیچ نشانه‌ای، بی‌هیچ اتفاقی که ارزش گفتن داشته باشد.

فقط من بودم و خیابانی که انگار هر روز کمی از من عبور می‌کند و می‌رود.

آدم‌ها رد می‌شدند، حرفی می‌زدند، می‌خندیدند…

و من فقط نگاه می‌کردم؛

نه از سر کنجکاوی، از سر عادتی که نمی‌دانم کی به جانم افتاد.

انگار سال‌هاست فقط تماشا می‌کنم و هیچ‌چیز را زندگی نمی‌کنم.

گاهی فکر می‌کنم شاید این روزها قرار نیست چیزی تغییر کند.

شاید قرار است همین‌طور

در یک ورطه آرام اما بی‌رحم

غلت بخورم و جلو بروم؛

بی‌آنکه بفهمم کجا شروع شد و قرار است کجا تمام شود.

و عجیب اینکه…

همه‌چیز همین‌قدر کافی‌ست.

نه بهتر، نه بدتر.

فقط کافی.

اِم
شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۵
17:51
درحال بارگذاری..