چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

چشمان بارانی

روزنوشت | دوشنبه

امروز رفتم آشپزخونه که یه لیوان آب بخورم...

رسیدم اونجا، وایسادم، به اطراف نگاه کردم، یخچال رو باز کردم، دوباره بستم، یه دور توی آشپزخونه چرخ زدم و برگشتم.

وسط راه یادم افتاد...

آها... آب!

فکر کنم مغزم با خودش گفته: «برو ببین اوضاع چطوره، اگه چیز مهمی بود خبرم کن!»

یه وقتایی واقعاً حس می‌کنم مغز و جسمم با هم قرارداد همکاری ندارن. این یکی میره یه جا، اون یکی هنوز توی مرحله‌ی بارگذاریه.

جالب اینجاست که بعدش با اعتماد به نفس کامل به خودم میگم: «وای... امروز چقدر حواسم پرته!»

انگار روزای دیگه خیلی اوضاع بهتره!

فکر کنم سن نیست...
نسخه‌ی جدید مغزه که بدون اطلاع قبلی آپدیت شده و باگ هم داره.

حالا شما اگر یه روز دیدید رفتید آشپزخونه و یادتون رفت چرا رفتید، نگران نباشید...

به جمع ما خوش اومدید! 😄

اِم
دوشنبه یکم تیر ۱۴۰۵
7:6
درحال بارگذاری..