جمعهها با آدم حرف میزنند...
نمیدانم فقط برای من اینطور است یا نه...
جمعهها انگار صدایشان آرامتر از بقیه روزهای هفته است. نه عجلهای دارند، نه کسی را هل میدهند که زودتر برسد. فقط مینشینند یک گوشه و فرصت میدهند آدم کمی با خودش خلوت کند.
جمعه برای من همیشه روز حساب و کتاب بوده؛ نه حساب بانکی، حساب دل.
اینکه ببینم این هفته چند نفر را خوشحال کردم...چند بار بیدلیل لبخند زدم...
چند بار از روی غرور سکوت کردم، وقتی شاید باید حرف میزدم...و چند بار حرف زدم، وقتی سکوت انتخاب بهتری بود. جمعهها یادم میاندازند که زندگی، فقط دویدن نیست.
گاهی باید ایستاد...
یک استکان چای ریخت...
به صدای سکوت خانه گوش داد...
و از خودت پرسید:
حالت واقعاً چطور است؟
جالب است..ما برای همه حالشان مهم است؛ از همه میپرسیم
خوبی؟،
اما کمتر پیش میآید همین سؤال را از خودمان بپرسیم.
راستی...
اگر قرار باشد هفته آینده فقط یک چیز را بهتر از این هفته انجام بدهم، آن یک چیز چیست؟
شاید مهربانتر باشم...شاید کمتر قضاوت کنم...شاید بیشتر بخندم...
یا شاید فقط یاد بگیرم بعضی آدمها را همانطور که هستند، بپذیرم.
جمعهها را دوست دارم...نه چون آخر هفتهاند،
بلکه چون یادم میاندازند که قبل از شروع یک هفته تازه، بد نیست چند دقیقه کنار خودم بنشینم.و چه خوب میشود اگر هر هفته، از خودمان نسخهای بهتر از هفته قبل بسازیم؛
نه برای اینکه دیگران تحسینمان کنند...
فقط برای اینکه وقتی شب، سرمان را روی بالش میگذاریم، دلمان از خودمان راضی باشد.