چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

ردی در دل شب

پنجشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۴، 21:16

امشب، آرامشی عجیب در هوا موج می‌زند.

نه از آن آرامش‌های ساختگی که با موسیقی پس‌زمینه و چراغ‌های زرد مصنوعی درست می‌شود؛ آرامشی طبیعی، خام و کمی هم مرموز…

بعد از روزی پرهیاهو، سکوت شب بیشتر شبیه صحنه‌ای‌ست که همه بازیگرانش صحنه را ترک کرده‌اند و تنها من و ذهنم مانده‌ایم. ذهنی که البته هیچ‌وقت بی‌کار نمی‌ماند؛ مدام میان خاطرات و احتمالات پرسه می‌زند، مثل کارآگاهی که هر ردّ گمشده‌ای را به چشم نشانه‌ای تازه می‌بیند.

گاهی فکر می‌کنم همین پرسه‌ها، همین جست‌وجوهای بی‌پایان، زندگی را برایم قابل‌تحمل‌تر کرده‌اند. اگر همه‌چیز ساده و بی‌ابهام بود، شاید هیچ‌وقت معنای «فهمیدن» را لمس نمی‌کردم.

امشب، در میان این سطرها، یک حقیقت ساده را مرور می‌کنم: هرچقدر هم که جهان بی‌رحم و شلوغ باشد، هنوز می‌شود تکه‌ای آرامش پیدا کرد… حتی اگر فقط در دل یک شب باشد. و همین، برای ادامه دادن کافی‌ست.

person اِم
chat
•••