ردپای روزها – قسمت دهم بی عنوان
شنبه دهم آبان ۱۴۰۴، 22:52
نمیدونم چرا امشب با بقیه فرق داره.
نه اتفاق خاصی افتاده، نه خبری،
اما یه چیزی توی هوا هست... یه سکوت عجیب، مثل وقتی همه چیز سر جاشه ولی انگار یه تکه از تصویر گم شده.
ذهنم خستهست، نه از کار، از فکر کردن.
از توضیح دادن، از وانمود کردنِ "خوبه".
گاهی فقط دلم میخواد نباشم — نه برم، فقط یه مدت نباشم.
ساعت از ده و پنجاه داره میره بالا، چای سرد شده، چراغ هنوز روشنه.
و یه جور دلگرفتگی پنهون توی هواست،
از اونهایی که نه میتونی دربارهش حرف بزنی،
نه میتونی نادیدهش بگیری.
یه بخشی از من دلم میخواد بخوابه،
یه بخش دیگهم میخواد تا صبح بیدار بمونه،
شاید چون چیزی هست که هنوز نگفتم.
نمیدونم به کی،
فقط میدونم هنوز نگفتم....
person
اِم
chat
•••