بالاخره رسیدم خونه...
بعد از یه روز شلوغ و نفسگیر، ساعت ۲۰:۳۰ رسیدم خونه...
از اون روزایی که از صبح فقط دویدی، این کار، اون کار، این تلفن، اون حرف... آخرشم یهو به خودت میای میبینی شب شده و هنوز نفهمیدی روزت چطور گذشت.
در رو که بستم، یه نفس عمیق کشیدم.
با خودم گفتم...
«خب رفیق... تموم شد. فعلاً سهم امروزت همین بود.»
یه چای ریختم، یه گوشه نشستم و چند دقیقه با هیچکس حرف نزدم.
بعضی وقتا آدم خستهی کار نیست...
خستهی فکر کردنه...
خستهی جواب ندادن به سؤالهاییه که هی توی ذهنش تکرار میشن...
خستهی انتظار...
خستهی بعضی نادیده گرفته شدنها...
ولی با همهی اینا، هنوز معتقدم خونه یه خاصیت عجیبی داره.
انگار همین که درش رو پشت سرت میبندی، نصف خستگیات همون پشت در جا میمونه.
امشب هم میگذره...
مثل همهی شبهایی که فکر میکردیم سختترین شب دنیاست و گذشت.
فقط امیدوارم فردا، یه کم کمتر بدویم...
یه کم بیشتر زندگی کنیم...
و یه کم بیشتر حواسمون به دل خودمون باشه.
شب همگی آروم... 🌿