چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

چشمان بارانی

امروز ...

ساعت شش و خورده‌ای صبح...

باشگاه شرکت یه قانون نانوشته داره؛
هیچ‌کس از روی عشق اون ساعت بیدار نشده!

همه با یه چهره‌ی کاملاً حرفه‌ای وارد می‌شیم...
همون چهره‌ای که میگه:
«من از دیشب آماده‌ی ورزش بودم...»
ولی چشم‌ها داد می‌زنن:
«ما هنوز توی خواب جلسه داریم، لطفاً مزاحم نشید!»

یکی با خمیازه دستگاه رو نگاه می‌کنه،
دستگاه هم انگار با تعجب میگه:
«داداش... مطمئنی خودتی؟»

مربی با انرژی مثال‌زدنی میگه:
«بچه‌ها، امروز سبک کار می‌کنیم...»

همه یه نفس راحت می‌کشیم...

بعد ادامه میده:
«فقط چهار دور...»

همون لحظه همه در سکوت به این نتیجه می‌رسیم که تعریف «سبک» در فرهنگ لغت مربی، با تعریف بقیه‌ی مردم یه تفاوت‌های جزئی داره!

وسط تمرین هم یه عده نقش ورزشکار حرفه‌ای رو بازی می‌کنن.
با هر حرکت یه صدایی از خودشون درمیارن که آدم فکر می‌کنه رکورد المپیک جابه‌جا شده...

آخرش هم فقط میرن یه بطری آب پر می‌کنن و با قیافه‌ی قهرمان‌ها برمی‌گردن!

اون طرف هم همیشه یه نفر هست که از دقیقه‌ی اول تا آخر، فقط دور سالن قدم می‌زنه.
هر بار از کنارش رد می‌شی، یه جمله‌ی انگیزشی تحویلت میده:
«ادامه بده... عالیه...»
برادر من!
تو اگه این انرژی رو صرف خودت می‌کردی، الان سه دور بیشتر از ما زده بودی!

اما با همه‌ی غر زدن‌ها...
راستش باشگاه صبح یه حسن بزرگ داره.

روز رو با خنده شروع می‌کنیم.
یه کم به هم تیکه می‌اندازیم.
یه کم عرق می‌ریزیم.
بعد هم هر کسی میره سر کارش، انگار یه بار اضافی رو همون اول صبح زمین گذاشته.

فقط یه سؤال هنوز بی‌جوابه...

اون آدمایی که ساعت پنج صبح با ذوق از خواب بیدار می‌شن و میگن:
«وای... دلم برای ورزش تنگ شده بود...»

شما دقیقاً از کدوم سیاره اومدین؟! 😄

اِم
چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵
8:20
درحال بارگذاری..