چشمان بارانی

آرام باش ....!  هیچ چیز ارزش این همه   دلهره را ندارد ....!

قسمت پنجم – پنجشنبه‌ای که بالاخره کاری شد

پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴، 8:56


امروز از آن پنجشنبه‌ها بود که انگار دنیا یک‌هو دست از سر آدم برمی‌دارد.
تعطیلیِ اجباریِ دولت، بهانه‌ای شد تا تنبلی قدیمی‌ام را بالاخره کنار بگذارم.
ماه‌ها بود دو تا پروژه‌ی کوچولوی نیمه‌تمام مثل یک غُصه‌ی ریز گوشه‌ی ذهنم جا خوش کرده بودند؛
هی هر روز به خودم قول می‌دادم «امروز تمومش می‌کنم»
و هر بار امروز می‌شد فردا.
اما امروز... بالاخره نشستم، نفس کشیدم،
و بدون عجله، بدون فشار،
این دو کار ریز ولی آزاردهنده را بستم.
حسش؟
نه شبیه فتح قله بود، نه یک پیروزی بزرگ.
فقط یک رضایت آرام…
همان آرامشی که وقتی کاری کوچک را—که مدت‌ها عقب انداخته‌ای—انجام می‌دهی،
جای خالیِ عجیبی در ذهن را پر می‌کند.
امروز فهمیدم بعضی کارها هرچند کوچک‌اند،
اما ماندنشان در گوشه‌ی ذهن
بزرگ‌ترین خستگیِ آدم را می‌سازند.
امروز خوب بود… همین‌قدر ساده.

person اِم
chat
•••