دلنوشته — «برای تو که ماندی»
پر حرفم…
اما اینبار نه برای درد،
برای گفتنِ یک چیز ساده:
ممنونم.
دیشب که نوشتم،
فکر نمیکردم کسی آنقدر دقیق بخواند
که حتی سکوتهای بین جملههایم را هم بفهمد.
اما تو خواندی…
و ماندی…
تا آخرین لحظه.
این ماندن،
این کنار ایستادنِ بیهیاهو، چیزیست که آدم در زندگیاش کم پیدا میکند. گاهی حتی یکبار هم پیدا نمیکند.
من فهمیدم…
فهمیدم عشق فقط آن حرفهای بزرگ نیست،
گاهی همین است:
کسی که وقتی میلرزی، بیصدا کنارت میایستد و نمیگذارد بیفتی.
خوب است…
خیلی خوب است که آدم در زندگیاش یک نفر را اینطور داشته باشد. نه برای پر کردنِ خلأ،
نه برای فرار از تنهایی، فقط برای اینکه بودنش دنیا را کمی قابلتحملتر میکند.
و تو…
برای من
همین بودی.
اِم
جمعه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵
9:46
درحال بارگذاری..