بین خودمون باشه..
یه زمانی اگر کسی ناراحتم میکرد، تا سه شب سناریو مینوشتم...
اینکه چرا این حرف رو زد،
چرا اون کار رو کرد،
و من چرا همون موقع اون جوابِ طلایی رو ندادم!
الان اما...
به یه مرحلهی جدید از زندگی رسیدم.
دلخور میشم...
سه ثانیه.
ثانیهی چهارم، مغزم یه پیغام میده:
«کاربر مورد نظر، ارزش اشغال حافظه را ندارد!»
قبلاً برای نگه داشتن بعضی آدمها انرژی میذاشتم.
الان بیشتر نگران باتری گوشیمم تا آدمهایی که خودشون نمیخوان بمونن!
نه اینکه بیاحساس شده باشم...
نه...
فقط فهمیدم دلخوری، مثل قسط بانکه...
اگر هر روز پرداختش کنی،
آخر ماه چیزی برای خودت نمیمونه.
یه حقیقت تلخ هم هست...
بعضی آدمها حتی متوجه دلخوری تو هم نمیشن.
تو از ناراحتی خوابت نمیبره...
اون طرف، با خیال راحت خوابیده و احتمالاً داره بهترین خواب عمرش رو میبینه!
برای همین...
به جای اینکه خودم رو با دلخوری تنبیه کنم،
ترجیح میدم فقط یه درس بگیرم.
آدمها رو همونطور که هستن بشناسم،
نه همونطور که دلم میخواد باشن.
فکر میکنم اسمش بیخیالی نیست...
اسمش اینه که بالاخره فهمیدی،
آرامش، گرونتر از اونه که خرج هر آدمی بشه.
سلام به وبلاگ من خوش آمدین
این یک متن آزمایشی است و میتوانید در قسمت ویرایش قالب به راحتی آن را تغییر بدهید

با فنجان چایی هم میتوان مست شد